تغيير داريم يا ظاهر سازی؟

من نمی فهمم، اين موهای وز وزی سياه پوستا کجا رفته؟
اون موهای سيم ظرف شويي که عين کلاه رو سرشون بود! چه بلايي سرش اومده؟
تو فيلم ها که می ديدم با خودم می گفتم خُب اينا هنرپيشن و اینطوری درستشون کردن و سشوار و هزار چيز ديگه زدن به موهاشون… ولی اين ورزشکارا چی؟ اين موهای لَخت و شَلال رو از کجا آوردن؟يعنی نسلشون کمپِلت پوکيده؟
يکی من و روشن کنه،لطفا.



تغییر داریم یا ظاهر سازی؟

من نمی فهمم، اين موهای وز وزی سياه پوستا کجا رفته؟
اون موهای سيم ظرف شويي که عين کلاه رو سرشون بود! چه بلايي سرش اومده؟
تو فيلم ها که می ديدم با خودم می گفتم خُب اينا هنرپيشن و اینطوری درستشون کردن و سشوار و هزار چيز ديگه زدن به موهاشون… ولی اين ورزشکارا چی؟ اين موهای لَخت و شَلال رو از کجا آوردن؟يعنی نسلشون کمپِلت پوکيده؟
يکی من و روشن کنه،لطفا.



فکر مي کنم 18 سال سن مناسبي باشه براي قبول مسئوليت و گرفتن تصميمهاي مهم و سرنوشت ساز براي زندگيت. براي من که اينطور بوده … حالا که بر مي گردم و نگاه مي کنم به اون زمونها، مي بينم بيشتر تصميماتي که گرفتم ظاهر ضايع ايي داشته! و حتي ميشه گفت يه جورايي در ظاهر گند زدم به کل سيستم!!! مثلا:
1- سن، سن کنکور دادن بود و گوش شيطون کر قبول شدن تو کنکور. دو تا رشته و تو دوتا دانشگاه مختلف قبول شده بودم. يکي يک رشته علوم پايه با گرايش محض ولي تو دانشگاه دولتي و اونم تهران و ديگري يه رشته مهندسي ولي تو دانشگاه آزاد واحد تهران-شمال … وقت تصميم گيري بود که کدوم رو انتخاب کنم و برم؟ دلم مي خواست مي رفتم دانشگاه آزاد. جوّش با خلق و خوي من سازگارتر بود باضافه اينکه رشته بالاخره مهندسي بود و سر تر از اون يکي. ولي خُب تا اون زمان يدونه ورودي دانشگاه آزادي تو فاميل نداشتيم و همه از دم دانشگاه دولتي اونم تو رشته هاي پزشکي و يا مهندسي دانشگاه تهران يا شريف بودن … اصن رفتنم به دانشگاه آزاد اُفت داشت و مي شدم اولين ننگ خانواده( من مخلص دانشگاه آزادي ها هم هستم ولي صحبت مال 16 يا 17 سال پيشه و فضاي حاکم بر خانواده) با همه دلخوريها و علي رغم ميل باطنيم تصميم گرفتم رشته دانشگاه سراسري رو انتخاب کنم… بعدها يکبارم اين رشته و معلوماتش نه به درد دنيام خورد و نه به درد آخرتم. اينقدر رشته خشک و مزخرفي بود که اکثر بچه ها در کنارش يه رشته هنري و يادرگير با احساساتشون رو دنبال مي کردن.يکي نقاشي مي کرد اون يکي ساز مي زد يا يکي نويسنده بود و ديگري گريمور… خب در ظاهر هيچ منفعتي اين رشته برام نداشت و اگه يکي از بيرون نگاه کنه با خودش ميگه کاش رفته بودي مهندسي! لااقل اگه هيچي هم نمي شدي الان يه عنوان مهندسي رو يدک مي کشيدي… ولي اگه بخوام عميقتر نگاه کنم دوستاني پيدا کردم که بي اغراق گنج دوران زندگي من هستند . ماشالله يکي يا دوتا هم نيستند که يه چيزي حدود 10 يا 12 نفريم و يکي از ديگري بهتر که اگه نبودند من رنج اين ده سال رو به اين شکل نمي تونستم پشت سر بگذارم.
2- بايد براي ازدواجم تصميم مي گرفتم، يک طرف قضيه يه پسر درس خونده ِ فرنگ نشين ، خوش قد و بالا و اون يکي يه پسر يک لا قبا . با اولي نهايتا 10 بار هم صحبت شده بودم و زمان زيادي هم نداشتم بايد حرف آخر رو مي زديم و عقد مي کردم و چند ماهي صبر تا کارام رديف شه و برم انگلستان و شروع يک زندگي… ولي اون يکي رو سالها بود که عاشقش بودم. دل و دينم رو برده بود.خوب به کله خربازيهام جواب ميداد و در يک کلام پايه بود… مي دونستم باهاش ازدواج کنم اول بدبختيمه … عاشقم بودم ولي به قول اطرافيان شعر و موسيقي و ادا بازي( همون رومانس بودن خودمون!) که نون شب نميشد… ولي خب مگه آدم چندبار زندگي ميکنه؟ که يکبارش بر اساس عقل و منطق بخواد باشه… رفتم دنبال دلم.
الان بخواي نگاه کني شايد متضرر ماجرا به نظرت من باشم … ولي پشيمون نيستم، دلدادگي هم عالمي داشت که اگه تجربه نمي کردم تا آخر عمر خودم رو نمي بخشيدم … ديوانگي ها کرديم… چيزايي رو تجربه کردم که تو دکون هيچ زن و شوهري پيدا نميشه … ولي اگه نمي کردم الان ويولتي نبودم که غصه سلامت و پاهاي از دست رفته اش رو هر دقه و ثانيه نمي خوره … الان ويولتي نبودم که بفهمه وقتي يکي ميگه عاشقم! يعني چي و به حسش احترام بگذاره حتي اگه بدونه سرش به سنگ ميخوره… خيلي از اين مواقع اون به سنگ خوردنه لازمه کاره.
پ.ن: بقيه تصميمات به ظاهر غلطم بمونه براي بعد.:whew

اينم دکلمه من از يک شعر خيلی زيباست .به خواهش يک دوست و خواننده وبلاگ . تا مدتها از خوندن شعر اينقدر متاثر و گريان بودم که نمی تونستم شعر رو دکلمه کنم… بدجور وصف حالم بود.
**حذف شد**

Continue Reading »



فکر مي کنم 18 سال سن مناسبي باشه براي قبول مسئوليت و گرفتن تصميمهاي مهم و سرنوشت ساز براي زندگيت. براي من که اينطور بوده … حالا که بر مي گردم و نگاه مي کنم به اون زمونها، مي بينم بيشتر تصميماتي که گرفتم ظاهر ضايع ايي داشته! و حتي ميشه گفت يه جورايي در ظاهر گند زدم به کل سيستم!!! مثلا:
1- سن، سن کنکور دادن بود و گوش شيطون کر قبول شدن تو کنکور. دو تا رشته و تو دوتا دانشگاه مختلف قبول شده بودم. يکي يک رشته علوم پايه با گرايش محض ولي تو دانشگاه دولتي و اونم تهران و ديگري يه رشته مهندسي ولي تو دانشگاه آزاد واحد تهران-شمال … وقت تصميم گيري بود که کدوم رو انتخاب کنم و برم؟ دلم مي خواست مي رفتم دانشگاه آزاد. جوّش با خلق و خوي من سازگارتر بود باضافه اينکه رشته بالاخره مهندسي بود و سر تر از اون يکي. ولي خُب تا اون زمان يدونه ورودي دانشگاه آزادي تو فاميل نداشتيم و همه از دم دانشگاه دولتي اونم تو رشته هاي پزشکي و يا مهندسي دانشگاه تهران يا شريف بودن … اصن رفتنم به دانشگاه آزاد اُفت داشت و مي شدم اولين ننگ خانواده( من مخلص دانشگاه آزادي ها هم هستم ولي صحبت مال 16 يا 17 سال پيشه و فضاي حاکم بر خانواده) با همه دلخوريها و علي رغم ميل باطنيم تصميم گرفتم رشته دانشگاه سراسري رو انتخاب کنم… بعدها يکبارم اين رشته و معلوماتش نه به درد دنيام خورد و نه به درد آخرتم. اينقدر رشته خشک و مزخرفي بود که اکثر بچه ها در کنارش يه رشته هنري و يادرگير با احساساتشون رو دنبال مي کردن.يکي نقاشي مي کرد اون يکي ساز مي زد يا يکي نويسنده بود و ديگري گريمور… خب در ظاهر هيچ منفعتي اين رشته برام نداشت و اگه يکي از بيرون نگاه کنه با خودش ميگه کاش رفته بودي مهندسي! لااقل اگه هيچي هم نمي شدي الان يه عنوان مهندسي رو يدک مي کشيدي… ولي اگه بخوام عميقتر نگاه کنم دوستاني پيدا کردم که بي اغراق گنج دوران زندگي من هستند . ماشالله يکي يا دوتا هم نيستند که يه چيزي حدود 10 يا 12 نفريم و يکي از ديگري بهتر که اگه نبودند من رنج اين ده سال رو به اين شکل نمي تونستم پشت سر بگذارم.
2- بايد براي ازدواجم تصميم مي گرفتم، يک طرف قضيه يه پسر درس خونده ِ فرنگ نشين ، خوش قد و بالا و اون يکي يه پسر يک لا قبا . با اولي نهايتا 10 بار هم صحبت شده بودم و زمان زيادي هم نداشتم بايد حرف آخر رو مي زديم و عقد مي کردم و چند ماهي صبر تا کارام رديف شه و برم انگلستان و شروع يک زندگي… ولي اون يکي رو سالها بود که عاشقش بودم. دل و دينم رو برده بود.خوب به کله خربازيهام جواب ميداد و در يک کلام پايه بود… مي دونستم باهاش ازدواج کنم اول بدبختيمه … عاشقم بودم ولي به قول اطرافيان شعر و موسيقي و ادا بازي( همون رومانس بودن خودمون!) که نون شب نميشد… ولي خب مگه آدم چندبار زندگي ميکنه؟ که يکبارش بر اساس عقل و منطق بخواد باشه… رفتم دنبال دلم.
الان بخواي نگاه کني شايد متضرر ماجرا به نظرت من باشم … ولي پشيمون نيستم، دلدادگي هم عالمي داشت که اگه تجربه نمي کردم تا آخر عمر خودم رو نمي بخشيدم … ديوانگي ها کرديم… چيزايي رو تجربه کردم که تو دکون هيچ زن و شوهري پيدا نميشه … ولي اگه نمي کردم الان ويولتي نبودم که غصه سلامت و پاهاي از دست رفته اش رو هر دقه و ثانيه نمي خوره … الان ويولتي نبودم که بفهمه وقتي يکي ميگه عاشقم! يعني چي و به حسش احترام بگذاره حتي اگه بدونه سرش به سنگ ميخوره… خيلي از اين مواقع اون به سنگ خوردنه لازمه کاره.
پ.ن: بقيه تصميمات به ظاهر غلطم بمونه براي بعد.:whew

اينم دکلمه من از يک شعر خيلی زيباست .به خواهش يک دوست و خواننده وبلاگ . تا مدتها از خوندن شعر اينقدر متاثر و گريان بودم که نمی تونستم شعر رو دکلمه کنم… بدجور وصف حالم بود.
**حذف شد**

Continue Reading »



يه جا خوندم:
دنيا پر از هياهوي مردمی‌ست که همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود چرتکه می‌اندازند:confused
نظر شما چيه؟
پ.ن: اصل جمله که شعري از فروغ فرخزاده رو مي دونم چيه.اين نوشته تغيير داده شده رو هم جايي خوندم… چه اصل و چه فرع، هرچي هست بدجور وصف حاله.:thinking
پ.ن: بعضی مواقع ظرف وجوديت پره از عشق و دوست داشتن … بعد دوباره می خوان پُرت کنن … اون زمانه که گيج می شی و بدت نمياد بری يه گوشه کز کنی ….. تا بميری.



يه جا خوندم:
دنيا پر از هياهوي مردمی‌ست که همچنان که تو را می‌بوسند در ذهن خود چرتکه می‌اندازند:confused
نظر شما چيه؟
پ.ن: اصل جمله که شعري از فروغ فرخزاده رو مي دونم چيه.اين نوشته تغيير داده شده رو هم جايي خوندم… چه اصل و چه فرع، هرچي هست بدجور وصف حاله.:thinking
پ.ن: بعضی مواقع ظرف وجوديت پره از عشق و دوست داشتن … بعد دوباره می خوان پُرت کنن … اون زمانه که گيج می شی و بدت نمياد بری يه گوشه کز کنی ….. تا بميری.



نزديک به دو هفته هست که از ملاقاتمون ميگذره. منگ و گيج رفتم و منگ تر برگشتم. هرچند يه جورايي هم تکليفم با خودم تا حد زيادي روشن شد… وقتي برگشتم تا اونجايي که خودسانسوريم اجازه ميداد در مورد حسم نوشتم … دو هفته، هر چند روز يکبار نوشتم و پاک کردم … هرچي با خودم کلنجار رفتم نتونستم خودم رو راضي کنم که حسم رو بگذارم رو وبلاگ … قبل رفتن به خيال خودم اميد رو پيچوندم!! که نپرسه کجا؟با کي؟ ولي دو روز از رفتنم نگذشته، همه چيز رو بهش گفتم … انگار دلم مي خواست سنگيني مسئوليت رو بندازم گردن يکي ديگه … اينجور موقع ها ميدوني حسم شبيه چيه؟ انگار يه نارنجک ضامن کشيده دستمه که ميدمش دست يکي ديگه فقط با اين احساس آرامش که ديگه تو دست خودم منفجر نميشه، هرچند انفجار تو دست بغل دستي هم براي خودم عواقب داره … ولي مهم اينه که ديگه تو دست خودم نيست.:confused