آخرين ساعات سال 85

الحمدلله كه امسال داره تموم ميشه.
سال 85 از شروع براي من حكم سال گندي رو داشت … هرچي نگاه ميكنم نكات مثبت پرقوتي توش پيدا نمي كنم … از لحاظ سلامت كه يه حداقل 10 پله ايي رفتم پايين؛ اولش دلم خوش بود كه پلاكهاي تو مغز آب شدن و پريدن ولي بعد ديدم اي دل غافل رفتن جايي به مراتب بدتر و حساستر جا خوش كردن …از لحاظ كار و فعاليت اجتماعي بعد ده دوازده سال تجربه كاري داشتن ديگه نتونستم بيشتر از اين ادامه بدم و ترجيح دادم خونه بمونم و عملاً از بطن جامعه اومدم كنار… از لحاظ وضعيت اقتصادي و سياسي جامعه با اين قطار بدون ترمزي كه سوارشيم داريم ميريم تو دل قهقرا كه اگه بتونم بهش فكر نكنم راحتترم.
ولي فكر كنم حكايت خيلي از ماها باشه كه ” سال سال اين چند سال ؛؛؛ هرسال ميگم دريغ از پارسال”
نمي دونم سال جديد برام چي پيش مياره و اصلاً مي تونم دووم بيارم يا نه فعلاً كه يك دم حالا رو خوشه! با همه بدي امسال به نظرم مياد حسرت خيلي از چيزهاش رو در سال جديد به دلم بذاره.
بي خيال … اميدوارم سال جديد سالي پر از عشق و آرامش و امنيت براي تمام ايرانيان عزيز چه داخل و چه خارج از كشور باشه.
آخرين آرزوي امسالم:
؛؛؛ … تو فكر يك سقفم … ؛؛؛
.
.
.
:eyebrow
آخرين شام 85:smug


shaam.jpg


Picture 003.jpg


Picture 004.jpg


Picture 008.jpg


Picture 010.jpg


Picture 011.jpg


Picture 012.jpg


Picture 013.jpg


sabze.jpg


gol.jpg

fish.jpg
:hug



الحمدلله كه امسال داره تموم ميشه.
سال 85 از شروع براي من حكم سال گندي رو داشت … هرچي نگاه ميكنم نكات مثبت پرقوتي توش پيدا نمي كنم … از لحاظ سلامت كه يه حداقل 10 پله ايي رفتم پايين؛ اولش دلم خوش بود كه پلاكهاي تو مغز آب شدن و پريدن ولي بعد ديدم اي دل غافل رفتن جايي به مراتب بدتر و حساستر جا خوش كردن …از لحاظ كار و فعاليت اجتماعي بعد ده دوازده سال تجربه كاري داشتن ديگه نتونستم بيشتر از اين ادامه بدم و ترجيح دادم خونه بمونم و عملاً از بطن جامعه اومدم كنار… از لحاظ وضعيت اقتصادي و سياسي جامعه با اين قطار بدون ترمزي كه سوارشيم داريم ميريم تو دل قهقرا كه اگه بتونم بهش فكر نكنم راحتترم.
ولي فكر كنم حكايت خيلي از ماها باشه كه ” سال سال اين چند سال ؛؛؛ هرسال ميگم دريغ از پارسال”
نمي دونم سال جديد برام چي پيش مياره و اصلاً مي تونم دووم بيارم يا نه فعلاً كه يك دم حالا رو خوشه! با همه بدي امسال به نظرم مياد حسرت خيلي از چيزهاش رو در سال جديد به دلم بذاره.
بي خيال … اميدوارم سال جديد سالي پر از عشق و آرامش و امنيت براي تمام ايرانيان عزيز چه داخل و چه خارج از كشور باشه.
آخرين آرزوي امسالم:
؛؛؛ … تو فكر يك سقفم … ؛؛؛
.
.
.
:eyebrow
آخرين شام 85:smug

shaam.jpg

Picture 003.jpg

Picture 004.jpg

Picture 008.jpg

Picture 010.jpg

Picture 011.jpg

Picture 012.jpg

Picture 013.jpg

sabze.jpg

gol.jpg

fish.jpg
:hug



روز اولي كه وسيله نقليه خودم رو داشتم رفتم مركز تجاري.
نمي دونم رو چه حسابي به پشتوانه اينكه اميد پول همراهشه كيف با خودم برنداشتم و حتي يه سئوال كوچولو هم از اون نپرسيدم كه پول داري يا نه؟ اونم آخر ماه بود و خودش پول نداشت يه آقايي قراربود 200 يا 300 تومني براش بياره كه بنده خدا آورده بودتم و گذاشته پيش خانم منشي؛ اميد تو جلسه بوده و خانم منشي هم كه مي بينه جلسه رئيس طول كشيده پول رو ميذاره تو كشو وقفل ميكنه و ميزنه بيرون.
در نتيجه ما دوتا آدم گنده عنر عنر رفتيم مركز تجاري به نيت خريد غافل از اينكه مجموع پول تو جيبامون به 10 هزار تومن هم نميرسه!!! بعد گذشت اون روز و سختي ها و مرارتهاش بعداً يادمون افتاد كه جفتمون كارت اعتباري داشتيم با حساب بانكي قابل قبول كه ميشد ازش برداشت كرد ولي عين خنگا يادمون رفته بود.
يه جا رفتيم تو يه مغازه روسري فروشي كه حراج بود با قيمتهاي مناسب بعد استقرار صندليم از آقاهه خواستم روسري هاي انتخابيم رو برام بياره و از اون ميون يكيشون رو انتخاب كردم كه به نظرم قشنگتر اومد:
– اميد چطوره؟
– بد نيست البته بگم ها عين حوله مي مونه!!!.
– حوله؟؟؟ جل الخالق! … نه آقا نمي خوام … با اين اظهار نظر هربار سرم كنم ياد حرف ايشون مي افتم.
وقتي اومدم بيرون بهش ميگم:
– اين چه حرفي بود زدي؟ روسري به اون قشنگي … كجاش مثل حوله بود؟
– قشنگ بود … ديدم پول نداريم گفتم يه بهانه بيارم كه بدون دل چركيني؛ اساسي از فكرش بياي بيرون.
ديگه نميگم كه هرچي ميديدم اول اتيكت قيمتش رو نگاه مي كردم ببينم مثلاً سرجمع با شش تومن سر و ته اش هم مياد يا نه آخرم به اين نتيجه رسيديم كه پولمون رو بذاريم لااقل يه شام سبك خودمون رو مهمون كنيم وبدين ترتيب اولين روز ويلچر سواري من و عشق خريد كردنم در نطفه خفه موند.
آخرين ناهار سال 85 در رستوران شكري كه جوجه كباب و حليم بادمجون بي نظيري داره.Grinrooling

Picture 142.jpg


Picture 143.jpg

Picture 144.jpg



روز اولي كه وسيله نقليه خودم رو داشتم رفتم مركز تجاري.
نمي دونم رو چه حسابي به پشتوانه اينكه اميد پول همراهشه كيف با خودم برنداشتم و حتي يه سئوال كوچولو هم از اون نپرسيدم كه پول داري يا نه؟ اونم آخر ماه بود و خودش پول نداشت يه آقايي قراربود 200 يا 300 تومني براش بياره كه بنده خدا آورده بودتم و گذاشته پيش خانم منشي؛ اميد تو جلسه بوده و خانم منشي هم كه مي بينه جلسه رئيس طول كشيده پول رو ميذاره تو كشو وقفل ميكنه و ميزنه بيرون.
در نتيجه ما دوتا آدم گنده عنر عنر رفتيم مركز تجاري به نيت خريد غافل از اينكه مجموع پول تو جيبامون به 10 هزار تومن هم نميرسه!!! بعد گذشت اون روز و سختي ها و مرارتهاش بعداً يادمون افتاد كه جفتمون كارت اعتباري داشتيم با حساب بانكي قابل قبول كه ميشد ازش برداشت كرد ولي عين خنگا يادمون رفته بود.
يه جا رفتيم تو يه مغازه روسري فروشي كه حراج بود با قيمتهاي مناسب بعد استقرار صندليم از آقاهه خواستم روسري هاي انتخابيم رو برام بياره و از اون ميون يكيشون رو انتخاب كردم كه به نظرم قشنگتر اومد:
– اميد چطوره؟
– بد نيست البته بگم ها عين حوله مي مونه!!!.
– حوله؟؟؟ جل الخالق! … نه آقا نمي خوام … با اين اظهار نظر هربار سرم كنم ياد حرف ايشون مي افتم.
وقتي اومدم بيرون بهش ميگم:
– اين چه حرفي بود زدي؟ روسري به اون قشنگي … كجاش مثل حوله بود؟
– قشنگ بود … ديدم پول نداريم گفتم يه بهانه بيارم كه بدون دل چركيني؛ اساسي از فكرش بياي بيرون.
ديگه نميگم كه هرچي ميديدم اول اتيكت قيمتش رو نگاه مي كردم ببينم مثلاً سرجمع با شش تومن سر و ته اش هم مياد يا نه آخرم به اين نتيجه رسيديم كه پولمون رو بذاريم لااقل يه شام سبك خودمون رو مهمون كنيم وبدين ترتيب اولين روز ويلچر سواري من و عشق خريد كردنم در نطفه خفه موند.
آخرين ناهار سال 85 در رستوران شكري كه جوجه كباب و حليم بادمجون بي نظيري داره.Grinrooling

Picture 142.jpg

Picture 143.jpg

Picture 144.jpg



Picture 0041.jpg
:eyelash



Picture 0041.jpg
:eyelash



برنامه ايي آقاي بيژن بيرنگ ساخته با عنوان ” صندلي من چرخ دارد”.
موضوع برنامه در مورد معلول و معلوليته و اينكه جامعه چه امكاناتي !!!:eyebrowرو در اختيار چنين اشخاصي گذاشته و اگه يكي در اوج توانمندي ناگهان محكوم به استفاده از اين صندلي بشه؛ جامعه در قبلش چه كرده و آيا اين مساوي با تمام شدن زندگي و محروم شدن از نيمي بيشتر امكانات نيست؟
دوربين به سراغ قهرمان دو و ميداني ايران ميره( الان اسم اون آقا خاطرم نيست) و ازش ميخوان 24 ساعت تمام كارهاش رو نشسته بر ويلچر و با كمك اون انجام بده و دوربين هم تعقيبش ميكنه … بماند كه معضلات شهري و عدم دسترسي آسان يك معلول به معابر و گذرگاه ها رو به بهترين نحوه ممكنه به نمايش ميگذاره گذشتن از روي جوبهاي نامناسب و اختلاف سطحي هاي پيش بيني نشده و در آخر اون آقا رو مي بينيم كه داره با پاي خودش راه مياد و ويلچر رو هل ميده و رو به دوربين ميگه “… ديگه نمي شد ؛ سخت بود خيلي سخت.”
… اينا رو گفتم كه بگم منم يه ويلچر خريدم براي اينكه ناتواني تو راه رفتن خونه نشينم نكنه و اگه بايد جايي برم يا خريدي انجام بدم كه به چهار قدم راه رفتن بيشتر نيازه ازش استفاده كنم.تا جاييكه بشه مثل واكر دستم ميگيرمش و راهش ميبرم ووقتي خسته ميشم ميشينم روش.
اصلاً از سوار شدن بهش خجالت نمي كشم و شايد بشه گفت از اينكه نگاه آدمها رو ميخكوب روي خودم مي بينم از اينكه شاد و خندان با مردم و كسبه سر و احوال مي كنم و نشوني از افسردگي در چهره ام ديده نميشه؛ لذت هم مي برم.
لذت مي برم كه بيشتر آدمها سعي مي كنن بيشترين كمك رو تو حمل و جابجايي ام انجام بدن و به ديده تحقير آميز نگاهم نمي كنن … برام تجربه جالبيه … وقتي اميد با حالت دو هلم ميده و از شدت باد و سوز اشك به چشمام مياد لذت مي برم.
برام خوشاينده شايد چون محكوم نشستن هميشگي نيستم و هرجا واقعا نياز باشه بلند ميشم تا كمكي باشه به همراهم براي گذر از معبر.
ولي خوشحالم كه با همه شرايط سختي كه سرنوشت جلوي پام گذاشت گشتم دنبال يه روزن فرار و تطبيق با اين شرايط ناخواسته و گذر از اون … واي نياستادم تا بميرم … گشتم و گشتم و باز هم ميگردم. :smug