عروسي با اعمال شاقه!

جمعه هفته گذشته عروسي يکي از دوستهام دعوت بودم يکي ديگه از بچه ها بهم گفت بيا خونه ما من موهات رو درست کنم و بعدش با هم بريم عروسي.
سعي کردم صبح زيادتر بخوابم که دير خوابيدن شب اذيتم نکنه در طول روز هم کار خاصي انجام ندادم که انرژيم از دست نره عصري رفتم خونه دوستم و موهام رو در اختيارش گذاشتم که درستشون کنه بعد موها نوبت آرايش کردنمون شد. من خيلي خودم رو بزک و دوزک نمي کنم ماکزيمم وقتي که برا آرايشم ميگذارم شايد يکربع باشه مرحله سخت قضيه انتخاب لباس مناسب بود چون بعد تزريق کورتونها چاق شدم و ورم آوردم لباسام خيلي تنگ و چسبون شدن برام با موقعيت جسمي فعليم هم حوصله لباسي که جلو حرکت آزادانه ام رو بگيره و محدودم کنه ندارم سه دست لباس با خودم برده بودم که ببينم کدوم بهتره يکي يکيشون رو پرو کردم و با اتفاق آرا يکيش انتخاب شد که پوشيده شه چون لباس پارچه استرچ بود مجبوربودم باهاش گن بپوشم :confused.
عمليات تعويض لباس بدجور خسته ام کرده بود و يه جورايي دوباره مشکلات طرف چپ بدنم عود کرده بود و دست چپم کاراييش خيلي کم شده بود شايد در حد 30% ميتونستم ازش کار بکشم به فهيمه گفتم من مجبورم تند تند برم توالت با توجه به اين لباس تنگ و تُرُش و گني که پوشيدم و دست چپم که نمي تونم ازش توقع کمک داشته باشم يه دستي چه جوري لباسم رو درست کنم؟ فهميه گفت اين که غصه نداره ما که باهم رودرواستي نداريم من ميام تو توالت لباست رو برات مرتب ميکنم گفتم آخه تو خودت بچه داري نمي توني همش مواظب من باشي که، اينجور موقع ها عجيب نبودن اميد رو احساس ميکنم بدجور منو به خودش وابسته کرده وقتي اون هست خيالم راحت راحته که هيچ مشکلي پيش نمياد يا اگه پيش بياد ناجي افسانه اييم همه جا هست(حتي تو توالت!!:tounge) گفت نگران نباش من رامتين رو ميسپرم دست پدرش و حواسم به تو هست.
عروسي خيلي خوبي بود بجز ارکسترش که به قولي قر تو کمر آدم گير نمي کرد با طرز خوندنشون البته بهتر من چون اگه غوغا ميکردن من نمي دونستم چه خاکي بايد تو سرم ميريختم و اصلا رو صندلي بند ميشدم يا نه:eyebrow؟ البته دوستاي ديگه ام هم حالا نميدونم به خاطر من يا اينکه واقعا ديگه سنمون رفته بالا همش نشسته بودن و من هي تشرشون ميزدم که پاشيد بريد برقصيد اي بي حال ها ديگه پير شدينا.
يک جا عروس آمد سر ميزمون و گفت ويولت پاشو برقص گفتم آخه عزيزم پيست رقص شلوغه من بيام يکي بهم تنه بزنه پخش زمين ميشم گفت خواهش ميکنم بيا ميخوام تو فيلمم باشي. ديدم خود عروس اومده ميگه بيا زشته نرم خلاصه بچه ها و شوهراشون بسيج شدن و به عنوان اسکورت دنبال من که ويولت خانم يه قري اون وسط بريزه بچه ها دورم حلقه زدن که کسي بهم برخورد نکنه و منم يه قرکي دادم گواينکه خيلي سختم بود چون يه طرف بدنم تقريبا از کار افتاده بود و سخته با اين وضعيت رقصيدن ولي با همه اين اوصاف رقصيدم:applause.
يه چيز جالب اين بود که خونه طبقه پايينش حوض خونه داشت و بطور سنتي از مهمون ها پذيرايي ميشد يعني تو چرخ لبو و باقالي پخته سرو ميشد يه گوشه ديگه جگرکي بود يه جا چايي داغ ميدادن و آش رشته، دوغ، قليون حتي ازاين خوراکي هاي کِرت کثافت دربند و فرحزاد يعني آلو جنگلي سرو ميکردن.من وقتي هن و هون کنان از پله ها رفتم پايين و به حوضخونه رسيدم از ديدن صحنه سرو اين تنقلات قند تو دلم آب شد ولي خوب پايه دور گشتن و از همه چي خوردن رو نداشتم که باز پدر و مادر هرچي دوست خوبه خدا بيامرزه برام يه صندلي آوردن که بشينم و از تمام اون خوراکيهاي خوشمزه هم واسم آوردن چون بغل حوض نشسته بودم تصور کنيد لبه حوض پر شده بود از ظرفهاي نيم خورده من با يه قليون که اگه خوردن بهم فرصتي ميداد يه پکي بهش ميزدم!!!!!:sick
خلاصه که عروسي خوبي بود و به من بازم ثابت شد که چه دوستهاي خوب و گل و نازنيني دارم که نميذارن آب تو دلم تکون بخوره گو اينکه چندبار از غم ناتوانيم و اينکه چه بلايي سرم اومده که محتاج کمک ديگران شدم اشک به چشم آوردم و حتي از چشمم پايين هم چکيد ولي جلو بقيه گذاشتم به حساب دود پخش شده تو فضا:sad.
توجه: جمعه من يه پست ميگذارم دوست داشتيد بخونيدش.
ِيه مطلب مهم دیگه نويد يه تالار گفتمان طراحی کرده که با شرکت در اون شايد بتونيد جواب خيلي از سئوالهای پزشکي و غير پزشکي رو بگيريد شرکت فعالانه تون تشويقی برای ادامه راه ما بخصوص نويد گلم هست.
حرکت ورزشی هشت



عروسی با اعمال شاقه!

جمعه هفته گذشته عروسي يکي از دوستهام دعوت بودم يکي ديگه از بچه ها بهم گفت بيا خونه ما من موهات رو درست کنم و بعدش با هم بريم عروسي.
سعي کردم صبح زيادتر بخوابم که دير خوابيدن شب اذيتم نکنه در طول روز هم کار خاصي انجام ندادم که انرژيم از دست نره عصري رفتم خونه دوستم و موهام رو در اختيارش گذاشتم که درستشون کنه بعد موها نوبت آرايش کردنمون شد. من خيلي خودم رو بزک و دوزک نمي کنم ماکزيمم وقتي که برا آرايشم ميگذارم شايد يکربع باشه مرحله سخت قضيه انتخاب لباس مناسب بود چون بعد تزريق کورتونها چاق شدم و ورم آوردم لباسام خيلي تنگ و چسبون شدن برام با موقعيت جسمي فعليم هم حوصله لباسي که جلو حرکت آزادانه ام رو بگيره و محدودم کنه ندارم سه دست لباس با خودم برده بودم که ببينم کدوم بهتره يکي يکيشون رو پرو کردم و با اتفاق آرا يکيش انتخاب شد که پوشيده شه چون لباس پارچه استرچ بود مجبوربودم باهاش گن بپوشم :confused.
عمليات تعويض لباس بدجور خسته ام کرده بود و يه جورايي دوباره مشکلات طرف چپ بدنم عود کرده بود و دست چپم کاراييش خيلي کم شده بود شايد در حد 30% ميتونستم ازش کار بکشم به فهيمه گفتم من مجبورم تند تند برم توالت با توجه به اين لباس تنگ و تُرُش و گني که پوشيدم و دست چپم که نمي تونم ازش توقع کمک داشته باشم يه دستي چه جوري لباسم رو درست کنم؟ فهميه گفت اين که غصه نداره ما که باهم رودرواستي نداريم من ميام تو توالت لباست رو برات مرتب ميکنم گفتم آخه تو خودت بچه داري نمي توني همش مواظب من باشي که، اينجور موقع ها عجيب نبودن اميد رو احساس ميکنم بدجور منو به خودش وابسته کرده وقتي اون هست خيالم راحت راحته که هيچ مشکلي پيش نمياد يا اگه پيش بياد ناجي افسانه اييم همه جا هست(حتي تو توالت!!:tounge) گفت نگران نباش من رامتين رو ميسپرم دست پدرش و حواسم به تو هست.
عروسي خيلي خوبي بود بجز ارکسترش که به قولي قر تو کمر آدم گير نمي کرد با طرز خوندنشون البته بهتر من چون اگه غوغا ميکردن من نمي دونستم چه خاکي بايد تو سرم ميريختم و اصلا رو صندلي بند ميشدم يا نه:eyebrow؟ البته دوستاي ديگه ام هم حالا نميدونم به خاطر من يا اينکه واقعا ديگه سنمون رفته بالا همش نشسته بودن و من هي تشرشون ميزدم که پاشيد بريد برقصيد اي بي حال ها ديگه پير شدينا.
يک جا عروس آمد سر ميزمون و گفت ويولت پاشو برقص گفتم آخه عزيزم پيست رقص شلوغه من بيام يکي بهم تنه بزنه پخش زمين ميشم گفت خواهش ميکنم بيا ميخوام تو فيلمم باشي. ديدم خود عروس اومده ميگه بيا زشته نرم خلاصه بچه ها و شوهراشون بسيج شدن و به عنوان اسکورت دنبال من که ويولت خانم يه قري اون وسط بريزه بچه ها دورم حلقه زدن که کسي بهم برخورد نکنه و منم يه قرکي دادم گواينکه خيلي سختم بود چون يه طرف بدنم تقريبا از کار افتاده بود و سخته با اين وضعيت رقصيدن ولي با همه اين اوصاف رقصيدم:applause.
يه چيز جالب اين بود که خونه طبقه پايينش حوض خونه داشت و بطور سنتي از مهمون ها پذيرايي ميشد يعني تو چرخ لبو و باقالي پخته سرو ميشد يه گوشه ديگه جگرکي بود يه جا چايي داغ ميدادن و آش رشته، دوغ، قليون حتي ازاين خوراکي هاي کِرت کثافت دربند و فرحزاد يعني آلو جنگلي سرو ميکردن.من وقتي هن و هون کنان از پله ها رفتم پايين و به حوضخونه رسيدم از ديدن صحنه سرو اين تنقلات قند تو دلم آب شد ولي خوب پايه دور گشتن و از همه چي خوردن رو نداشتم که باز پدر و مادر هرچي دوست خوبه خدا بيامرزه برام يه صندلي آوردن که بشينم و از تمام اون خوراکيهاي خوشمزه هم واسم آوردن چون بغل حوض نشسته بودم تصور کنيد لبه حوض پر شده بود از ظرفهاي نيم خورده من با يه قليون که اگه خوردن بهم فرصتي ميداد يه پکي بهش ميزدم!!!!!:sick
خلاصه که عروسي خوبي بود و به من بازم ثابت شد که چه دوستهاي خوب و گل و نازنيني دارم که نميذارن آب تو دلم تکون بخوره گو اينکه چندبار از غم ناتوانيم و اينکه چه بلايي سرم اومده که محتاج کمک ديگران شدم اشک به چشم آوردم و حتي از چشمم پايين هم چکيد ولي جلو بقيه گذاشتم به حساب دود پخش شده تو فضا:sad.
توجه: جمعه من يه پست ميگذارم دوست داشتيد بخونيدش.
ِيه مطلب مهم دیگه نويد يه تالار گفتمان طراحی کرده که با شرکت در اون شايد بتونيد جواب خيلي از سئوالهای پزشکي و غير پزشکي رو بگيريد شرکت فعالانه تون تشويقی برای ادامه راه ما بخصوص نويد گلم هست.
حرکت ورزشی هشت



اونروز دوردونه(دختر برادرم که پنج ساله شه) خونه مون بود و مرتب داشت به پرو پاي من ميپيچيد و حسابي کلافه ام کرده بود تصميم گرفتم يک کم جذبه!! به خرج بدم شايد ازم حساب ببره و آروم بگيره.
من: اصلا ميدوني چيه حالا که اينقدر اذيت ميکني و حرف گوش نميدي مي برمت سر چهار راه مي سپرمت دست اين گداها بشي بچه اونا.
دوردونه: آخ دستت درد نکنه بي زحمت همين کار رو بکن.
من::surprise
حالا خنده ام گرفته بود که چه حسابي برد!!!:waitingو عجب پرروه.
من: بچه من همسن تو بودم اگه يکي همچين حرفي بهم ميزد قالب تهي ميکردم چقدر تو روت زياده.:thinking
امان از دست بچه هاي الان.
با اين حرفي که بهش زدم ياد اون نوشته شل سيلوراستاين افتادم که يه آدم بزرگ با يه بچه حرف ميزده مثلا ازش ميپرسه تو صبح ها ساعت چند پا ميشي؟ بچه ميگه: ساعت هشت.مرده ميگه من همسن تو بودم ساعت هفت و نيم پا ميشدم يا مثلا مي پرسه چند مايل مي توني با دوچرخه پا بزني؟ بچه ميگه مثلا 2 مايل مرده ميگه من همسن تو بودم 3 مايل پا ميزدم خلاصه هرچي از بچه ميپرسه خودش جواب ميداده من هم سن تو بودم اينکار رو بهتر انجام ميدادم آخرش ميپرسه تو چند ساله ته؟ پسره ميگه 9 سال مرده ميگه من همسن تو بودم 5/9 بود.!!!!!!:eyebrow
حالا شده حکايت پرسش و پاسخ من و دوردونه.
يه مطلب قشنگ در مورد علائم استرس.
به اسماعيل:من امروز کامنتت رو ديدم همه دکترها خوبن ولی واسه محکم کاری به نظر من به يکي از بيمارستان های حضرت رسول اکرم(ستارخان-نيايش)يا بيمارستان شريعتی مراجعه کن که بخش مغز و اعصابشون فعاله اکثر دکترهای معروف هم اونجا بيمار ويزيت می کنن.
حرکت ورزشی هفت



پنج شنبه گذشته همايش انجمن ام-اس ايران بود با سخنراني دکتر نبوي در مورد آخرين يافته ها.
تو همايش شرکت کردم ولي هيچ خبر جديدي آقاي دکتر براي من يکي نداشت تمام اخباري از جديدترين يافته هايي بود که خودم از قبل مي دونستم تنها حُسن شرکت کردنم ديدن بچه هاي قديم و جديد بود.ولي يکي از بچه ها توضيحات کامل رو از نشست نوشته که لينکش رو ميذارم براي کساني که ميخوان تمام جزييات رو بدونن.
در حاشيه همايش:
ناهار دلتون نخواد با اميد رفتيم چلوکباب نايب که همچين نقره داغ شديم که نگو. غذايي با کيفت نه چندان عالي نوش جان فرموديم با قيمتي نجومي. وقتي از رستوران اومديم بيرون و داشتيم حرکت مي کرديم به طرف ماشين چون اولين بار بود که اميد رو برده بودم همايش و خوب اونجا همه نوع بيماربا شدت و ضعف متفاوت از نظر بيماري بود وخودمم اولين باري که شرکت کرده بودم بدجور جا خوردم و حتي ترسيدم مي خواستم ببينم اميد هم همين احساس رو داشته يا نه؟
من: راستي اميد ببينم امروز جا نخوردي؟:nailbiting
اميد: چرا جا نخوردم بيست هزار تومان پول ناهار دادم ميخواستي جا نخورم؟:confused
من::surprise
اميد: گوش دادن و شرکت کردن در جلسه ء جناب نبوي بيست هزار تومان برام آب خورد بازم توقع داري جا نخورم؟ :silly
حرکت ورزشي شش



پنج شنبه گذشته همايش انجمن ام-اس ايران بود با سخنراني دکتر نبوي در مورد آخرين يافته ها.
تو همايش شرکت کردم ولي هيچ خبر جديدي آقاي دکتر براي من يکي نداشت تمام اخباري از جديدترين يافته هايي بود که خودم از قبل مي دونستم تنها حُسن شرکت کردنم ديدن بچه هاي قديم و جديد بود.ولي يکي از بچه ها توضيحات کامل رو از نشست نوشته که لينکش رو ميذارم براي کساني که ميخوان تمام جزييات رو بدونن.
در حاشيه همايش:
ناهار دلتون نخواد با اميد رفتيم چلوکباب نايب که همچين نقره داغ شديم که نگو. غذايي با کيفت نه چندان عالي نوش جان فرموديم با قيمتي نجومي. وقتي از رستوران اومديم بيرون و داشتيم حرکت مي کرديم به طرف ماشين چون اولين بار بود که اميد رو برده بودم همايش و خوب اونجا همه نوع بيماربا شدت و ضعف متفاوت از نظر بيماري بود وخودمم اولين باري که شرکت کرده بودم بدجور جا خوردم و حتي ترسيدم مي خواستم ببينم اميد هم همين احساس رو داشته يا نه؟
من: راستي اميد ببينم امروز جا نخوردي؟:nailbiting
اميد: چرا جا نخوردم بيست هزار تومان پول ناهار دادم ميخواستي جا نخورم؟:confused
من::surprise
اميد: گوش دادن و شرکت کردن در جلسه ء جناب نبوي بيست هزار تومان برام آب خورد بازم توقع داري جا نخورم؟ :silly
حرکت ورزشي شش



امروز يک سال از اولين باري که دگمه هاي کيبورد را به نيت روزنگاري و وبلاگ نويسي فشردم ميگذره.
هيچ وقت فکر نمي کردم که اين حرکت ميتونه موجي از احساسهاي پاک و مثبت رو به سمتم سرازير کنه و يه عالمه دوستهای خوب پيدا کردم اصلا نمي دونستم واقعا حرفي و کلامي براي زدن و نوشتن دارم يا نه؟ حدود يک هفته اي بدون هيچ هدف خاصي مينوشتم و تنها خواننده ام نويد بود هر پستي رو که مي نوشتم با شوق و ذوق نويد رو خبر ميکردم که بخونه و نظرش رو بهم بگه و اونم خدا وکيلي مرتب تشويقم ميکرد و منم روحيه ميگرفتم تو وبلاگهاي ديگه ديده بودم که بعضي ها کامنت دوني طرف رو تبديل به بازار فحشهاي چارواداري ميکنن و يا از هر جمله نوشته شده تعبير و تفسير هاي آنچناني مي کنن با خودم عهد کردم که اگر اين بلا سرم اومد وبلاگ رو تعطيل کنم و عطايش را به لقايش ببخشم الحمدلله که تو اين يکسال هيچ مورد مشکوکي مشاهده نشد و بازم خوشحالم که هيچ نکته منفي نديدم.
شايد همش بخاطر اين بود که هدف نويد والا و ارزشمند بود و هست و منم هميشه اينو مد نظر داشتم و بهش احترام گذاشتم سعي کردم نوشته هام علاوه بر روزنگاري اطلاع رساني هم باشه که فکر کنم موفق بودم وگرنه که جايزه جشنواره خورشيد بهم تعلق نمي گرفت:smug هرچند که روحم هم خبر نداشت که مورد ارزيابي قرار گرفتم. وقتي شروع به نوشتن کردم فکر نمي کردم اينقدر پرحرف باشم که هر روز يه پست بگذارم هي به خودم گفتم فردا مينويسم من ديگه هرروز آپ ديت نمي کنم باز فردا که ميشد ميديدم چه مرضيه وقتي حرف دارم خوب بنويسمش همين هم به خودم ثابت کرد که چقدر اتفاقات ساده زندگي با شرايط فعليم برام هيجان انگيزشده و ارزش نوشتن داره واقعا نمی دونم تا کي ميخوام يا ميتونم بنويسم شايد تاريخ تموم شدنش همين فردا باشه،تاريخش مهم نيست مهم اينه که حالا با اطمينان ميتونم ادعا کنم تو اکثر شهرهای ايران و همينطور اکثر کشورها دوستان خوب و صميمي و يکرنگی دارم که هرموقع بهشون احتياج داشته باشم برای کمک دست رد به سينه ام نمی زنن:loveو اين خودش يک دنيا ارزش داره:hug.
نويد با اين محبتي که در حقم کرد منو تا آخر عمرم مديون خودش کرده. الان ديگه تبديل به خانواده شديم من و نويد و حسن و نسيمومهرداد و تربچه و هر روز داره اين خانواده به همت نويد گسترده تر ميشه.
اينقدر با اين بچه ها احساس صميميت ميکنم که حد و اندازه نداره شده مدتها با هم چت کرديم و از مشکلاتمون گفتيم و حتي ناليديم، حرفها و درد دلهايي نگفته اي که تو وبلاگ هامون جايي نداشتن ولي خودمون خوب ميفهميم که ديگري چي ميگه و چي آزارش ميده.
هميشه وقتي با نويد صحبت کردم هدفمون رو به هم يادآوري کرديم که اول از همه به خودمون و بعد به بقيه ميخوايم ثابت کنيم که هستيم و باور بشيم تمام وبلاگهاي تحت پوشش نويد هم با همين هدف حرکت کردن تازه ترينشون تربچه است که به همه ما يه جورهايي داره درس استقامت و مقاومت ميده. خوشحالم که همه مون با وجودي که مشکل جسمي داريم و از نعمت سلامت کامل برخوردار نيستيم ولي نشون داديم که با همه اين مشکلات ميشه مثل يه آدم معمولي زندگي کرد.
يه ناتواني مرگ يا قطع هرگونه فعاليت ديگه نيست شايد به نوعي تولد ديگه است چون بايد تازه تازه مثل يه نوزاد شروع کني با وضعيت جديدت کنار اومدن و فراگرفتن توانايي هاي جديدت.
نويد جان دوستت دارم:love بخاطر تمام محبتهای بی چشمداشتت.:hug
حرکت ورزشي پنج



اونروز امید آمده بود دنبالم قبلش هم یه زمینی خورده بودم باسن شکن.
من: امید امروز همچین خوردم زمین که باور کن اگه تو و امثال هیکل تو جایه من بودین تا حالا صدباره لگنتون شکسته بود خدا وکیلی باسنم تو اینجور موقع ها بدادم رسیده.:smug
امید: پس دنبه ها ضربه گیرن حسابی!!!!!!!:eyebrow
غش غش به این حرفش خندیدم و گذشت، رفتیم یه جا برای خرید وقتی برگشتیم سمت ماشین، من از تو خیابون میومدم و امید هم پشت سرم داشت میومد رسیدم به یه ماشین که دوبله نگه داشته بود کنار ماشین هایی که اریب پارک کرده بودن.
امید: نرو خیلی چسبونده به اون یکی رد نمیشی.
من: خیلی گنده تصورم کردی؟ نه جانم رد میشم.:waiting
امید: فاصله سپراشون دنبه گیره ها از من گفتن بود.!!!!
من::surprise:love
حرکت ورزشی چهار