شب يلداتون مبارک

اول از همه کريسمس و سال نو ميلادي رو به تمام شما بخصوص بچه هايي که خارج از کشور هستند تبريک ميگم:love چون تو اون تاريخ بخصوص نيستم.
از قديم گفتن رفتني بايد بره حالا حکايت منه، هي زور زدم شايد امسال احتياج به پالس پيدا نکنم که نشد که بشه البته طبق خود درماني خودم زمانش عقب افتاد ولي کنسل نشد. حمله را رد کردم و حالم بدتر نشد ولي بهتر هم نشدم، وضع راه رفتنم کمي بهتره و زمين به ندرت ميخورم ولي سرگيجه ايي که داشتم اذيتم ميکنه و تظاهر جديد بيماريم اينه که وقتي خسته هستم زبونم شل ميشه وقتي کسي بخصوص پاي تلفن باهام صحبت ميکنه اولين سئوالاتش اينه: گريه کردي؟ خواب بودي؟ ناراحتي؟ و جواب من بهمه اين پرسش ها نه است چون فقط زبونم شل شده مثل کسيکه سکته کرده نه چيز ديگه.
دست چپم هم خيلي ناتوان شده اکثرا يه دستي تايپ ميکنم و توانايي گرفتن قاشق رو هم بعضي وقتا ندارم و از دستم ميوفته بعضي موقعها احساس ميکنم تو رگهاي پام بجاي خون آبجوش در جريانه. خسته شدم اينقدر بعد از تمام شدن ساعت کارم منتظر شدم ببينم کي مياد دنبالم يا با کي ميتونم برم خونه دلم ميخواد دوباره پاهام راه بيفته و متکي به کسي نباشم.
دکترم راست ميگفت اون ميزان کورتن براي اينکه رو فورم برم گردونه کم بود. فردا قراره بستري شم وپنج روز کورتن بگيرم اميدوارم مثل پارسال بيمارستاني سراسر خاطره باشه برام که هم خودم از گذرانش لذت ببرم هم شما از خوندنش.
اين مدت اگه اميد حالش رو داشت جاي من مينويسه در غير اينصورت که در اينجا تخته است تا پنج روز. شما سر بزنيد چون پينگ کردن بلد نيست!!!:tounge اگه نوشت با کامنت هاتون بمبارانش کنيد و به قولي حالش رو جا بياريد بفهمه يمن ماست وبلاگ نويسي چقدر کره داره!!! :wink
با يکي از بچه ها صحبت ميکردم ميخواست يه قرار بگذاره گفتم بذار برم بيمارستان خودم رو بسازم باشه کوه هم بگي ميام گفت پس قرار بعدي رشته کوههاي هيماليا يا کليمانجارو گفتم کليمانجارو خوبه بدم نمياد يه بازنگري به کتاب برفهاي کليمانجارو داشته باشم:teeth.!!!!!!!!
پيوست: بچه هايي که از شهروز پرسيدن، عينکش رو عوض کرده و فعلا ابراز نارضايتي نميکنه اگه خبر جديدي بشه حتما اينجا مينويسم ممنون از احوال پرسيتون.
شب يلدا همگي مبارک باشه و اميدوارم هر فالي که ميگيريد حافظ يه حال اساسي به روحيه و نيتتون در جهت خير بده من رو هم از دعاهاي خيرتون بي نصيب نگذاريد:kiss.
ويولت



شب یلداتون مبارک

اول از همه کريسمس و سال نو ميلادي رو به تمام شما بخصوص بچه هايي که خارج از کشور هستند تبريک ميگم:love چون تو اون تاريخ بخصوص نيستم.
از قديم گفتن رفتني بايد بره حالا حکايت منه، هي زور زدم شايد امسال احتياج به پالس پيدا نکنم که نشد که بشه البته طبق خود درماني خودم زمانش عقب افتاد ولي کنسل نشد. حمله را رد کردم و حالم بدتر نشد ولي بهتر هم نشدم، وضع راه رفتنم کمي بهتره و زمين به ندرت ميخورم ولي سرگيجه ايي که داشتم اذيتم ميکنه و تظاهر جديد بيماريم اينه که وقتي خسته هستم زبونم شل ميشه وقتي کسي بخصوص پاي تلفن باهام صحبت ميکنه اولين سئوالاتش اينه: گريه کردي؟ خواب بودي؟ ناراحتي؟ و جواب من بهمه اين پرسش ها نه است چون فقط زبونم شل شده مثل کسيکه سکته کرده نه چيز ديگه.
دست چپم هم خيلي ناتوان شده اکثرا يه دستي تايپ ميکنم و توانايي گرفتن قاشق رو هم بعضي وقتا ندارم و از دستم ميوفته بعضي موقعها احساس ميکنم تو رگهاي پام بجاي خون آبجوش در جريانه. خسته شدم اينقدر بعد از تمام شدن ساعت کارم منتظر شدم ببينم کي مياد دنبالم يا با کي ميتونم برم خونه دلم ميخواد دوباره پاهام راه بيفته و متکي به کسي نباشم.
دکترم راست ميگفت اون ميزان کورتن براي اينکه رو فورم برم گردونه کم بود. فردا قراره بستري شم وپنج روز کورتن بگيرم اميدوارم مثل پارسال بيمارستاني سراسر خاطره باشه برام که هم خودم از گذرانش لذت ببرم هم شما از خوندنش.
اين مدت اگه اميد حالش رو داشت جاي من مينويسه در غير اينصورت که در اينجا تخته است تا پنج روز. شما سر بزنيد چون پينگ کردن بلد نيست!!!:tounge اگه نوشت با کامنت هاتون بمبارانش کنيد و به قولي حالش رو جا بياريد بفهمه يمن ماست وبلاگ نويسي چقدر کره داره!!! :wink
با يکي از بچه ها صحبت ميکردم ميخواست يه قرار بگذاره گفتم بذار برم بيمارستان خودم رو بسازم باشه کوه هم بگي ميام گفت پس قرار بعدي رشته کوههاي هيماليا يا کليمانجارو گفتم کليمانجارو خوبه بدم نمياد يه بازنگري به کتاب برفهاي کليمانجارو داشته باشم:teeth.!!!!!!!!
پيوست: بچه هايي که از شهروز پرسيدن، عينکش رو عوض کرده و فعلا ابراز نارضايتي نميکنه اگه خبر جديدي بشه حتما اينجا مينويسم ممنون از احوال پرسيتون.
شب يلدا همگي مبارک باشه و اميدوارم هر فالي که ميگيريد حافظ يه حال اساسي به روحيه و نيتتون در جهت خير بده من رو هم از دعاهاي خيرتون بي نصيب نگذاريد:kiss.
ويولت



يکي دوماهي بود که نويد بهم گفته بود ميخواد سرور رو عوض کنه چون قطع و وصليش خيلي زياده و با توجه به زياد شدن تعداد بازديد کننده وبلاگ من اين قطع و وصل شدن داشت مشکل ساز ميشد وقتي قرار شد برم مشهد نويد گفت دومين جديد رو گرفتم تو که بري و بياي من اسباب کشي رو انجام دادم:regular فقط آدرس عوض ميشه ولي براي اينکه خواننده ها گيج نشن از رو آدرس قديم اتوماتيک سوئيچ ميشن رو آدرس جديد پرسيدم آدرس جديد چيه؟ گفت: violet.disable.ir اون لحظه چيزي به روي نويد نياوردم ولي قيافه ام رفت توهم :confusedهيچ احساس خوبي از کلمه disable نداشتم رفتم مشهد و برگشتم ديدم دست نويد درد نکنه تمام تغييرات رو داده گفتم ديگه خيلي پروئيه که دندونهاي اسب پيشکشي رو بشمارم:eyebrow تو اين گير و دار هاله جان برام ايميل زد و زيتون عزيز کامنت گذاشت و هرکدوم به نوعي اظهار نارضايتيشون رو از نام دومين ابراز کردن، ديدم نه مثل اينکه بايد با نويد صحبت کنم طي مذاکرات دو جانبه مون به اين نتيجه رسيديم که تا خودمون، خودمان را قبول نداشته باشيم نمي تو نيم اين احساس رو به بقيه منتقل کنيم:smug.
نويد ميخواد اينجا را با گردآوري بچه هايي که هرکدوم به نوعي مشکلي دارن به يه وبلاگستان گروهي خاص تبديل کنه پس چه قشنگتره که اين خاص بودن بجاي کلمه disable با کلمه special متمايز بشه:applause.
واقعا معذرت ميخوام که باعث زحمتتون شديم که مجبور شدين هي آدرس عوض کنيد ولي قول ميدم اين آخريش باشه دومين ما special.ir است مال هرکدوم بر اساس اسم انتخابيش متمايز ميشه حسن خدابيامرز هم همسايه خودمه حالا تا به نوبت نويد گلم بقيه رو اضافه کنه:love.
پيوست: يه چيز ديگه من که نفهميدم اين جشنواره خورشيد از کجا اومد به کجا رفت اصلا کدوم شير پاک خورده اي منو شرکت داد؟ يا از کجا منو پيدا کردن ولي خوب دستشون درد نکنه دوم شدم من که خبر نداشتم نوشي جون بهم لينک داده ولي منم به نوبه خودم اول شدن اين خانم محترم رو بهشون تبريک ميگم انتخاب بجايي بود و اميدوارم اين شادي کوچولو ذره ايي از کوه نگرانيهاش کم کنه. آمين:angel
ويولت



اونروز با اميد قرار داشتم يه پليور زرد تويتي (اون جوجه زرده) پوشيده بودم وقتي اميد ديدم گفت واي چه نازه عين جوجه يه روزه ها شدي!!:love خنديدم و گفتم
من: اتفاقا تو يه وبلاگ که الان يادم نيست کدوم وبلاگ بود خوندم که يکي از اين بچه کوچولوا بر ميداشته اين جوجه يه روزها رو اينقدر فشار ميداده تا چششون بزنه بيرون!!!Grinevil
اميد: اي بابا. که چي بشه؟
من: دقيق يادم نيست واسه چي اينکار رو ميکرده ولي به نظرم اينجوري ميخواسته به خودش ثابت کنه که رستگار شدن!.:silly
اين قضيه گذشت و شد روز بعدش که تعطيل بودم و تو خونه. داشتم با تلفن حرف ميزدم گوشي بين سرم و شونه ام بود که يهو ليز خورد اومدم گوشي رو بگيرم که چشمتون روز بد نبينه انگشت کوچيکم رفت تو چشمم!!!دردي يکهو تو سرم پيچيد که نگو و نپرس نشون به اون نشون که يک 24 ساعت جفت چشام بسته بود چون اون يکي هم به تبعيت از چشم مجروحم همش اشکريزان داشت و نمي تونستم بازش کنم چشم مجروحم شده بود خيک ورم و اگه يک ثانيه هم ميتونستم باز نگه اش دارم در اثر سنگيني پلکم باز بسته ميشد ظاهرا داخل پلکم يا قرنيه اش با ناخن انگشتم خراش برداشته بود نه فکر کنيد ناخنم دست بيله. نه بخدا شايد يه ميليمتره ولي خوب کار خودش رو کرد لاکردار خلاصه توفيق اجباري بود که 24 ساعت استراحت مطلق بودم و از جام جم نخوردم جز براي توالت رفتن که اونم مامان دستم رو ميگرفت چون رسما کور بودم!:cry ميبرد ميشوندم سر توالت کارم که تمام ميشد دوباره دستم رو ميگرفت مياورد تو تختخواب و مرتب دور سرم اسفند دود ميکرد و ميگفت تو چشم خوردي به خدا که چشم خوردي يه تنظيف بست دور چشم شدم خود موشه دايان از نوع ويولتشون شب يه لحظه چشمم رو باز کردم و خودم رو نگاه کردم از خنده منفجر شدم باب خواستگاري شدن بودم با اون قيافه چپ و چوله ام گونه اينکه امروز صبح هم تا به تا در خدمتتونم چون ورمش هنوز کامل نخوابيده.:eyelash
حالا تو اين هيري ويري اميد زنگ زده بود و حرفهايي ميزد که از ته دل قهقه ميزدم ديگه التماسش کردم که وقتي ميخندم چون گونه ام جمع ميشه به چشمم فشار مياد نخندونم بعضي از حرفاش رو اينجا ميارم.
_ ميگما گل بود به سبزه هم آراسته شد زودتر بگم مامانم اينا بيان ببيننت همينجوري پيش بره فکر کنم يه دماغ بيشتر ازت نمونه!!!:tounge دفعه بعد حتما ميخواي گوش ات رو بکني.
_ خوبه اين اتفاق مشهد واست نيفتاد وگرنه رِسپشن هتل ميگفت اين خانم اومده بود شفاي پاش رو بگيره کورم شد!!!!!.:eyebrow
_ بابا گفتم شبيه جوجه يه روزه ها شدي ديگه قرار نبود رستگار شي بزني چِشت رو در بياري.!!!:sick
پيوست1: اين مدت هم همش با مامان بحث داشتيم سر اينکه ميگفت نگو چِشَم بگو چشمم نگو چِشِت بگو چشمت.
انگاري درست نشدم توبه گرگ مرگه.:teeth
پيوست 2:الان کامنت هاتون رو خوندم تو چي برگزيده شدم؟جشنواره خورشيد چیه؟کجا ميتونم اطلاعات بيشتر بگيرم.
پِوست3:در مورد کشف دوا جديد نوشتيد.نه هنوز خبری نيست يه دوايه که پيشگيری خيلی قويه نه درمان قطعی هر خبر جديدی بشه حتما اينجا مينويسم لينکش رو اينجا میذارم که سکوت مرگ برام گذاشته بود.
ويولت



اونروز با اميد قرار داشتم يه پليور زرد تويتي (اون جوجه زرده) پوشيده بودم وقتي اميد ديدم گفت واي چه نازه عين جوجه يه روزه ها شدي!!:love خنديدم و گفتم
من: اتفاقا تو يه وبلاگ که الان يادم نيست کدوم وبلاگ بود خوندم که يکي از اين بچه کوچولوا بر ميداشته اين جوجه يه روزها رو اينقدر فشار ميداده تا چششون بزنه بيرون!!!Grinevil
اميد: اي بابا. که چي بشه؟
من: دقيق يادم نيست واسه چي اينکار رو ميکرده ولي به نظرم اينجوري ميخواسته به خودش ثابت کنه که رستگار شدن!.:silly
اين قضيه گذشت و شد روز بعدش که تعطيل بودم و تو خونه. داشتم با تلفن حرف ميزدم گوشي بين سرم و شونه ام بود که يهو ليز خورد اومدم گوشي رو بگيرم که چشمتون روز بد نبينه انگشت کوچيکم رفت تو چشمم!!!دردي يکهو تو سرم پيچيد که نگو و نپرس نشون به اون نشون که يک 24 ساعت جفت چشام بسته بود چون اون يکي هم به تبعيت از چشم مجروحم همش اشکريزان داشت و نمي تونستم بازش کنم چشم مجروحم شده بود خيک ورم و اگه يک ثانيه هم ميتونستم باز نگه اش دارم در اثر سنگيني پلکم باز بسته ميشد ظاهرا داخل پلکم يا قرنيه اش با ناخن انگشتم خراش برداشته بود نه فکر کنيد ناخنم دست بيله. نه بخدا شايد يه ميليمتره ولي خوب کار خودش رو کرد لاکردار خلاصه توفيق اجباري بود که 24 ساعت استراحت مطلق بودم و از جام جم نخوردم جز براي توالت رفتن که اونم مامان دستم رو ميگرفت چون رسما کور بودم!:cry ميبرد ميشوندم سر توالت کارم که تمام ميشد دوباره دستم رو ميگرفت مياورد تو تختخواب و مرتب دور سرم اسفند دود ميکرد و ميگفت تو چشم خوردي به خدا که چشم خوردي يه تنظيف بست دور چشم شدم خود موشه دايان از نوع ويولتشون شب يه لحظه چشمم رو باز کردم و خودم رو نگاه کردم از خنده منفجر شدم باب خواستگاري شدن بودم با اون قيافه چپ و چوله ام گونه اينکه امروز صبح هم تا به تا در خدمتتونم چون ورمش هنوز کامل نخوابيده.:eyelash
حالا تو اين هيري ويري اميد زنگ زده بود و حرفهايي ميزد که از ته دل قهقه ميزدم ديگه التماسش کردم که وقتي ميخندم چون گونه ام جمع ميشه به چشمم فشار مياد نخندونم بعضي از حرفاش رو اينجا ميارم.
_ ميگما گل بود به سبزه هم آراسته شد زودتر بگم مامانم اينا بيان ببيننت همينجوري پيش بره فکر کنم يه دماغ بيشتر ازت نمونه!!!:tounge دفعه بعد حتما ميخواي گوش ات رو بکني.
_ خوبه اين اتفاق مشهد واست نيفتاد وگرنه رِسپشن هتل ميگفت اين خانم اومده بود شفاي پاش رو بگيره کورم شد!!!!!.:eyebrow
_ بابا گفتم شبيه جوجه يه روزه ها شدي ديگه قرار نبود رستگار شي بزني چِشت رو در بياري.!!!:sick
پيوست1: اين مدت هم همش با مامان بحث داشتيم سر اينکه ميگفت نگو چِشَم بگو چشمم نگو چِشِت بگو چشمت.
انگاري درست نشدم توبه گرگ مرگه.:teeth
پيوست 2:الان کامنت هاتون رو خوندم تو چي برگزيده شدم؟جشنواره خورشيد چیه؟کجا ميتونم اطلاعات بيشتر بگيرم.
پِوست3:در مورد کشف دوا جديد نوشتيد.نه هنوز خبری نيست يه دوايه که پيشگيری خيلی قويه نه درمان قطعی هر خبر جديدی بشه حتما اينجا مينويسم لينکش رو اينجا میذارم که سکوت مرگ برام گذاشته بود.
ويولت



شهريور همون سال عروسي برادرم بود و يک سال و نيم از تشخيص بيماريم ميگذشت بجز اون حس نا آشنا اينقدر سرحال و روبراه بودم که با کفش پاشنه 7 سانتي لزگي ميرقصيدم ولي اون شب هم احساس کردم توانم کم شده و نمي تونم يه کله وسط باشم هراز چندگاهي بايد بشينم و نفسي تازه کنم ولي باز خيلي اهميت ندادم :sillyمهر ماه اون سال با هومان و خانواده اش رفتيم شمال يه روزش رفتيم لب ساحل فوتبال بازي کنيم من تو دروازه بودم وقتي توپ ميامد طرفم خوب نمي تونستم نشونه گيري کنم يا پاهام درست و حسابي ازم فرمان نمي گرفت بازم قضيه رو جدي نگرفتم و گذاشتم به حساب عدم تحرک و خشک شدن عضلاتم يعني راستش رو بخواين از اينکه ربطش بدم به بيماريم ميترسيدم:nailbiting ماه بعدش باز شمال که بودم يه مسابقه دو دادم که در شروع کار بريدم و ديدم اصلا کفشم که پشت باز بود نمي تونم تو پام نگه دارم واز يه خانم حدود شصت سال باختم:waiting شهريور همون سال يه مهمونی حدودا 50 نفره برگزار کردم و همه کاراش رو خودم کردم به اضافه نظافت بعد مهمونی که با کهنه تمام زمين يه خونه حدودا با زيربنا 300 متر رو روی زانوهام دستمال کشيدم و تميز کردم اونم سر لج با هومان که نموند خونه کمکم کنه و گفت پولش رو ميدم از بيرون کارگر بيار منم هرجا زنگ زدم دريغ از يک کارگر منم از حرصم همه خونه رو مثل دسته گل تميز کردم:applause(متراژ خونه زياد بود چون با مادر شوهرم يه جا زندگی ميکرديم) تو آذر ماه همون سال با يکي از بچه کوچولوهاي فاميل گرگم به هوا بازي ميکردم که متوجه شدم وقتي به طرف محل سوک سوک ميدوم مثل اسبا يه جورايي يورتمه ميرم که ديگه پاشدم رفتم دکتر که اونم خارج کشور بود و جانشينش که خيلي با سوابق بيماري من آشنا نبود جاش نشسته بود واسه همين باز سه چهار ماهي کار پالسم عقب افتاد و پروسه طلاقم شروع شد و حسابي پاهام رو از کار انداخت:brokenheart.
اينا رو همش براي شمايي نوشتم که تو اول راهيد اصلا به قضاوت اطرافيانتون توجه نکنيد چيزي که مهمه شما و سلامتي شماست من اگه اولين نشونه که همون گزگز پاهام بود جدي ميگرفتم به فکرتفکر دوست و آشنا و قوم شوهردرموردخودم نبودم و حساب دودوتا چهارتا خرج بيمارستان خصوصی رو نمي کردم و کورتن مجدد تزريق ميکردم تمام علائم از بين ميرفت اينو بدونيد هرچه بذاريد نشونه هاي جديد بيشتر تو بدنتون بمونه و خاموشش نکنيد مطمئن باشيد تثبيت ميشن و ديگه از بين نميره حداکثر مداراتون بايد يک ماه يا کمي بيشتر باشه وگرنه تا آخر عمر بايد تحملش کنيد تو رو خدا توصيه هاي ايمنی که حاصل هشت سال مدارا من با اين بيماريه و حالا به رايگان:tounge در اختيارتون ميگذارم جدي بگيريد و بيشتر به فکر خودتون باشيد.
ويولت



شهريور همون سال عروسي برادرم بود و يک سال و نيم از تشخيص بيماريم ميگذشت بجز اون حس نا آشنا اينقدر سرحال و روبراه بودم که با کفش پاشنه 7 سانتي لزگي ميرقصيدم ولي اون شب هم احساس کردم توانم کم شده و نمي تونم يه کله وسط باشم هراز چندگاهي بايد بشينم و نفسي تازه کنم ولي باز خيلي اهميت ندادم :sillyمهر ماه اون سال با هومان و خانواده اش رفتيم شمال يه روزش رفتيم لب ساحل فوتبال بازي کنيم من تو دروازه بودم وقتي توپ ميامد طرفم خوب نمي تونستم نشونه گيري کنم يا پاهام درست و حسابي ازم فرمان نمي گرفت بازم قضيه رو جدي نگرفتم و گذاشتم به حساب عدم تحرک و خشک شدن عضلاتم يعني راستش رو بخواين از اينکه ربطش بدم به بيماريم ميترسيدم:nailbiting ماه بعدش باز شمال که بودم يه مسابقه دو دادم که در شروع کار بريدم و ديدم اصلا کفشم که پشت باز بود نمي تونم تو پام نگه دارم واز يه خانم حدود شصت سال باختم:waiting شهريور همون سال يه مهمونی حدودا 50 نفره برگزار کردم و همه کاراش رو خودم کردم به اضافه نظافت بعد مهمونی که با کهنه تمام زمين يه خونه حدودا با زيربنا 300 متر رو روی زانوهام دستمال کشيدم و تميز کردم اونم سر لج با هومان که نموند خونه کمکم کنه و گفت پولش رو ميدم از بيرون کارگر بيار منم هرجا زنگ زدم دريغ از يک کارگر منم از حرصم همه خونه رو مثل دسته گل تميز کردم:applause(متراژ خونه زياد بود چون با مادر شوهرم يه جا زندگی ميکرديم) تو آذر ماه همون سال با يکي از بچه کوچولوهاي فاميل گرگم به هوا بازي ميکردم که متوجه شدم وقتي به طرف محل سوک سوک ميدوم مثل اسبا يه جورايي يورتمه ميرم که ديگه پاشدم رفتم دکتر که اونم خارج کشور بود و جانشينش که خيلي با سوابق بيماري من آشنا نبود جاش نشسته بود واسه همين باز سه چهار ماهي کار پالسم عقب افتاد و پروسه طلاقم شروع شد و حسابي پاهام رو از کار انداخت:brokenheart.
اينا رو همش براي شمايي نوشتم که تو اول راهيد اصلا به قضاوت اطرافيانتون توجه نکنيد چيزي که مهمه شما و سلامتي شماست من اگه اولين نشونه که همون گزگز پاهام بود جدي ميگرفتم به فکرتفکر دوست و آشنا و قوم شوهردرموردخودم نبودم و حساب دودوتا چهارتا خرج بيمارستان خصوصی رو نمي کردم و کورتن مجدد تزريق ميکردم تمام علائم از بين ميرفت اينو بدونيد هرچه بذاريد نشونه هاي جديد بيشتر تو بدنتون بمونه و خاموشش نکنيد مطمئن باشيد تثبيت ميشن و ديگه از بين نميره حداکثر مداراتون بايد يک ماه يا کمي بيشتر باشه وگرنه تا آخر عمر بايد تحملش کنيد تو رو خدا توصيه هاي ايمنی که حاصل هشت سال مدارا من با اين بيماريه و حالا به رايگان:tounge در اختيارتون ميگذارم جدي بگيريد و بيشتر به فکر خودتون باشيد.
ويولت