باز هم Orkut

يک جوابيه خوب و منطقي به مقاله بازتاب اينجا نوشته شده بخونيد و تصميم بگيريد ميخوايد عضو شيد يا نه؟من کساني که خواسته بودن دعوت کردم ياهو بعضي وقتها دعوتنامه ها رو فيلتر ميکنه پس لطفا بالک ميل هاتون Bulk mail را هم چک کنيد.
ويولت



مسئوليت

ديشب با توتيا تلفني صحبت ميکردم و حال مامانش را سئوال ميکردم ازش پرسيدم خودت با اينهمه دوندگي و استرس چطوري کنار آمدي؟بهت فشار نيومد؟گفت ميدوني وقتي آدم مجبور باشه انگار يک چيزي تو ذهنش همش هشدار ميده که حق نداري خودت را بندازي بايد مقاومت کني وقتي خوب به اين حرفش فکر کردم ديدم کاملا حق با اونه من خودم با همين وضعيتم وقتي مامانم خونه نبود از سرکار ميومدم تازه واميستادم به شام درست کردن و خونه داري الان که فکرش را ميکنم ميبينم اون موقع حالم از الانم بهتر بود يا الان که سر کار ميام به مراتب از اون موقعي که تو خونه بودم و دائم در حال استراحت بهترم فکر ميکنم ما هايي که يک مشکلي هم داريم اگه يک سري مسئوليتها رو گردنمون باشه حال روحيمون به مراتب بهتره ممکنه خستگي جسماني برامون داشته باشه ولي همين که احساس کنيم هنوز رومون حساب ميشه و بدرد بخور هستيم روحيه خيلي خيلي بهتري خواهيم داشت و متقابلا سعي ميکنيم به ضعف جسمانيمون غلبه کنيم و خودمون را سرپا نگه داريم.
ويولت
پيوست:اين اطلاعات رو امروز گرفتم که تو سايت بازتاب نوشته شده بخونيدش و اگر باز مايل بوديد تو اورکات دعوتتون ميکنم خودم هم يک کم تو شک افتادم چه ميکنه اين استکبار جهاني!!



ديشب با توتيا تلفني صحبت ميکردم و حال مامانش را سئوال ميکردم ازش پرسيدم خودت با اينهمه دوندگي و استرس چطوري کنار آمدي؟بهت فشار نيومد؟گفت ميدوني وقتي آدم مجبور باشه انگار يک چيزي تو ذهنش همش هشدار ميده که حق نداري خودت را بندازي بايد مقاومت کني وقتي خوب به اين حرفش فکر کردم ديدم کاملا حق با اونه من خودم با همين وضعيتم وقتي مامانم خونه نبود از سرکار ميومدم تازه واميستادم به شام درست کردن و خونه داري الان که فکرش را ميکنم ميبينم اون موقع حالم از الانم بهتر بود يا الان که سر کار ميام به مراتب از اون موقعي که تو خونه بودم و دائم در حال استراحت بهترم فکر ميکنم ما هايي که يک مشکلي هم داريم اگه يک سري مسئوليتها رو گردنمون باشه حال روحيمون به مراتب بهتره ممکنه خستگي جسماني برامون داشته باشه ولي همين که احساس کنيم هنوز رومون حساب ميشه و بدرد بخور هستيم روحيه خيلي خيلي بهتري خواهيم داشت و متقابلا سعي ميکنيم به ضعف جسمانيمون غلبه کنيم و خودمون را سرپا نگه داريم.
ويولت
پيوست:اين اطلاعات رو امروز گرفتم که تو سايت بازتاب نوشته شده بخونيدش و اگر باز مايل بوديد تو اورکات دعوتتون ميکنم خودم هم يک کم تو شک افتادم چه ميکنه اين استکبار جهاني!!



کيفش رو ريخته بود بيرون و داشت دنبال چيزي ميگشت رو فضولي ذاتي که دارم چند تا از اين نامه هاي اداري که پاراف کرده بود برداشتم و خوندم متن هاش اينقدر قشنگ و ادبي بود که نگو و نپرس خنده ام گرفت گفتم اميد جان اينطور که تو نوشتي اصلا در حد سواد بالا دستي ها نيست فکر کنم اصلا نفهمن تو چي نوشتي:confused. واقعا چقدر وحشتناکه آدم مجبور باشه واسه عده اي کار کنه که قد يک بز سواد و معلومات نداشته باشن واقعا عذاب آوره من يکي که اصلا نمي تونم تحمل کنم.
چند روز پيش با يکي از بچه ها چت ميکردم ازش پرسيدم ميخواد دعوتش کنم تو Orkutکه اون هم قبول کرد و بعدش گفت دنبال کسي ميگشته که دعوتش کنه.
من خودم تا اونجايي که حافظه ام ياري ميکرد کساني که ايميل هاشون رو حفظ بودم دعوت کردم بعضي ها هم اصلا جواب ندادن نمي دونم ايميل منو نگرفتن يا علت ديگه داشته،اولش يک عکس واضح و روشن از خودم گذاشته بودم ولي به دو علت عوضش کردم يکي اينکه افرادي الکي منو به فرند ليستشون اضافه کردن فقط رو حساب اينکه عکس يک خانم اونجاست دوم اينکه تو دوستاي دوستام کلي آشنا ديدم که اگه عکس منو ببينن حتما ميشناسن با وجودي که اسمم nick name است ، دلم نميخواد وبلاگم رو بخونن.
حالا اگه کسي دوست داره عضو اورکات بشه و دوستي هم نداره که دعوتش کنه به آدرس من ايميل بزنه که دعوتش کنم البته اينکار رو ظرف هفته آينده ميتونم انجام بدم .
ويولت



روزهایی که حالم خوبه و کمی مثل آدم راه میرم عجیب روحیه خوبی دارم و می خوام حداکثر کار تو حداقل زمان انجام بدم انگار یک نیرو و یک انرژی بیسابقه درونم شروع به جوشیدن میکنه یادمه پارسال که کورتن زده بودم و فول بودم،شرکت مهمون خارجی داشت و هنوز وقت نکرده بودن آینه وسرویس دستشویی رو بخرند اینقدر کارها قاطی پاطی بود که خودشون هم وقت نمی کردن برن خرید در ضمن چون خیلی مشکل پسند هم هستند به افرادی مثل تحصیلدار شرکت هم کار خرید را نمی سپردن من که مثل بامزی (اون خرسه یادتونه؟)عسل خورده بودم و احساس قوی بودن کشته بودتم پیشنهاد دادم من برم خرید که با کمی شک قبول کردن یعنی رییسم پرسید از پسش بر میام و بهم فشار نمیاد؟که گفتم نه فقط اگه اجازه بدید به آژانس بگم ماشین کولر دار بیاد،سرتون رو درد نیارم رفتم خرید و چه چیز خوبی هم خریدم فقط مغازه ای که رفتم از سطح زمین حدود ۵ یا ۶ پله پایین تر بود به در و دیوار راه پله هم آینه آویزون بود که موقع پایین رفتن دستم رو میگذاشتم حد فاصل آینه ها وقتی خریدم را کردم و خواستم بیام بالا دیدم نمیشه هم پایین پام رو بپام و هم نگاه کنم جای خالی رو دیوار کجاست برای کمک گرفتن به فروشنده گفتم میشه با من تا دم پله ها بیاید شاید احتیاج باشه کمکم کنید وبازوتون رو به من قرض بدهید آقاهه یک نگاهی بهم انداخت آخه خیلی تیشان تیشان رفته بودم بد هم راه نمی رفتم که چیزی تو ظاهرم پیدا باشه که کمی شک کنه ولی خوب امان از این عدم تعادل،دیدم داره مشکوک نگاهم میکنه گفتم ببخشید سر گیجه دارم ممکنه تعادلم رو از دست بدم…ولی یک نفس عمیق کشیدم و یا علی تو دلم گفتم و یک ضرب پله ها رو رفتم بالا(هورا)اینجور موقع ها نباید به چیزی فکر کنم و تمام حواسم رو باید به بالا رفتن بدم پایین اومدن از پله سختره چرا؟چون زانوهام خشک خشکه و برای اینکه بتونم خمش کنم مجبورم وزنم رو بندازم رو زانوم حالا ممکنه یکهو زانوم خالی کنه و از زیر تنه ام در بره و با کله بیام پایین بنابراین حتما پله باید نرده داشته باشه که اگر اینطوری شد نخورم زمین.
خلاصه کلام این روزها اعتماد به نفس کشتتم شاید جمع این روزها در طول سال به یکماه هم نرسه ولی هرچند کم و کوتاه من یکی که خیلی باهاش حال میکنم و راضیم احساس رضایتی که تو این روزها دارم فکر نکنم چه اون موقع که سالم بودم و چه هر آدم سالمی چشیده باشه پس خدایا شکرت.:regular
ویولت



گوش شيطون کر،هفته را با حال خوبي شروع کردم از اون اسپاسم هاي وحشتناک عضلات کمتر خبري هست هفته قبل يادمه يک شب از درد و گرفتگي عضلاتم از خواب بيدار شدم همينطور پنج شنبه صبح که با اميد رفته بودم بيرون ميخواستم چيزي که خريده بودم عوض کنم راه زيادي هم نرفتم تازه از بازو اميد هم کمک ميگرفتم يعني فشار زيادي براي راه رفتن روم نبود ولي تو يک آن احساس کردم کمرم ديگه توانايي حمل بالا تنه ام رو نداره و کمرم داره از هم وا ميره خيلي احساس عجيب و در عين حال ناخوشايندي بود دقيقا احساس ميکردم يک لحظه ديگه بگذره به دو نيم قسمت ميشم ترس برم داشته بود و کاملا مستاصل بودم بالا تنه ام به سمت راست متمايل شده بود و پايين تنه سمت چپ(تو رو خدا فقط خودتون تجسم کنيد چه ميشه) احساس ميکردم توي کمرم خاليه و چيزي به اسم ستون فقرات وجود نداره :confusedاينجور موقع ها هم بخاطر ضعف جسمانيم به شدت اعصابم تحريک ميشه و عصباني برخورد ميکنم(اميدوارم قابل درک باشه) تقريبا با ناله گفتم اميد ديگه نمي تونم راه بيام گفت چند قدم ديگه بياي صندلي هست براي نشستنت گفتم نمي تونم کمرم داره ميشکنه ديگه با ضرب و زور و کشون کشون خودم را رسوندم به نيمکت وولو شدم.خيابون چون يک طرفه بود و منم قدم از قدم نمي تونستم بر دارم براي رسيدن به ماشين،اميد مجبور شد يک دور شمسي قمري بزنه تا بتونه ماشين را بياره جلوي من تا سوار شم آدم از يک طرف خجالت ميکشه که اينقدر باعث زحمت شده از طرفي هم ميبينه تقصير خودش نيست شرايطش اينجوريه دوستش هم خودش همراهيشو قبول کرده پس جاي گله و شکايتي نمي مونه،ولي باز هم اين قضيه آدم رو از کوره به در ميبره شايد همش بخاطر اينه که خودم رو از تک و تا نمي اندازم و تمام فعاليت ها رو ميخوام انجام بدم ونمي خوام قبول کنم يک چيزي اين وسط عوض شده(البته شايد دليلش اين باشه!!).
پيوست: فندق عزيزم داره ماجرايي رو مي نويسه تو وبلاگش که بر اساس اون نازي ها مادر يهودي را مجبور ميکنن بين زندگي دو فرزندش يکي را انتخاب کنه بنظر من که خيلي جالبه به شما هم توصيه ميکنم بخونيدش.
ويولت



رفع عطش با استفاده از قدرت تعقل و تكنولوژي جديد :teeth
cokeaddict.jpg