استنطاق !!!

تويه اون مطالب که از اميد گذاشتم در مورد عشق و خيانت دو تا از بچه ها بطور مشخص سئوالاتي داشتن که من پرسيدم و متعاقبا ميگذارمشون و از روزهاي بعد ديگه مطالب خودم را مينويسم سئوالاتتون را نگه داريد واسه بعد :tounge،
آس و پاس عزيز توي كامنت مربوط به مطلب « اميد ، عشق و خيانت2 » و همينطور …(اسم را ننوشتم چون مستقيم به خودم ايميل شده شايد نخواد شناخته شه) عزيزچند تا سوال مطرح كرده بودند كه من اونا رو از اميد پرسيدم وجوابهاي اميد رو( كه بدليل طولاني بودن ازش خواستم برام بنويسه ) در زير آوردم . فكر مي كنم خوندنش براي بقيه هم خالي از لطف نباشه:
من : اميد،چرادر مورد فردخائني كه متنبه نيست چيزي نگفتي؟دلم مي خواد در اينمورد يه كم توضيح بدي .
اميد : البته شايد مهمترين دليلش اينه كه فكر كردم ممكنه موضوع اينقدر طولاني بشه كه حوصله ات سربره. اما اگه بخواي نظرم رو بدوني بايد بگم كه كسيكه خيانت بكنه و از كارش پشيمون نباشه نشون ميده كه به ابتدايي ترين اصول اخلاق انساني هم اعتقادي نداره و به عهد وپيماني كه با شريكش ( شريك زندگيش ) بسته آگاهانه و با رضايت خاطر پشت كرده ، پس بخشش يا وفاداري در مورد چنين فردي هيچ فايده و نفعي براي هيچكدوم از طرفين نداره و در اين موارد بهتره كه فرد خائن رو ترك كرد و براي اونم بهتره كه ديگه هيچوقت با كسي عهد و پيمان نبنده و روابط خودش رو در قالب هاي اخلاقي و متعارف جوامع مدني مقيد نكنه . به عبارت ديگه با افرادي از جنس مخالف خودش كه اعتقادات و رفتارهاي مشابه دارند رابطه برقرار كنه ( چون ان افراد بدليل تنوع طلبي و سيري ناپذيري ، نه تنها به شريك زندگي خودشون ، بلكه به هيچكس ديگه وفا نمي كنن و به اصطلاح «گربه صفت » هستن ).حافظ در مورد اين افراد ميگه :
« گر همچو من افتادة اين دام شوي
اي بس كه خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند ومست و عالم سوزيم
با ما منشين ، اگرنه بدنام شوي »
در حقيقت اون جايي كه من صحبت از بخشش و گذشت مي كنم ، جاييه كه هر دو طرف تعهد و پايبندي به اخلاق انساني رو پذيرفته باشن و حالا سهوا يه اشتباه يا لغزش موجب بروز يه خيانت ناخواسته شده باشه. بقول خواجة شيراز :
« بر تو خوانم ز دفتر اخلاق
آيتي در وفا و در بخشش
هركه بخراشدت جگر به جفا
همچو كان كريم زر بخشش
كم مباش از درخت سايه فكن
هركه سنگت زند ، ثمر بخشش
از صدف ياددار نكتة حلم
هركه برد سرت ، ثمر بخشش »
من : اميد ، تو گفته بودي كه با سياست « بخشش و جستجوي علت » در مورد فرد خائن موافقت بيشتري داري. ميخواستم بدونم كه فقط موافقت داري يا بهش اعتقاد هم داري؟ يعني اگه طرف مقابلت اينكارو بكنه ، عكس العمل تو همين خواهد بود يا چيز ديگري ؟
اميد : قبل از اينكه بخوام جواب سوالت رو بدم ،لازمه كه تعريفي از « نظر » ، « اعتقاد » و « يقين » داشته باشيم :
« نظر » : به آسوني قابل تغييره ، چون مبناي اون ادراك تصورات موقتيه.
« اعتقاد » : قويتر ومحكمتراز نظره. چون اساس اون رو تجارب زيادي تشكيل ميدن. اعتقاد عبارتست از احساس اطمينان به درستي چيزي . اعتقادات ما غالبا بر پاية تفسير غلط اتفاقات گذشته بوده و اغلب اعتقادات خود را آگاهانه انتخاب نمي كنيم. اعتقادات ما منشاء همه رفتارهاي ماست. به همين علت اعتقاد ميتونه اثر سازنده يا مخرب داشته باشه.
« يقين » : معمولا با چنان عواطف شديدي همراهه كه نه فقط شخص به درستي اون مطلب اطمينان كامل داره ، بلكه نسبت به اون تعصب هم داره و حاضر نيست هيچ بحث منطقي روهم كه مخالف عقيده اش باشه بشنوه.
حالا ميتوني به من بگي كه آيا تو اعتقادي داري كه به درستي اون يقين داشته باشي؟
و اما جواب سوالت : درسته . من اينوبه عنوان « نظر خودم » گفتم . ولي قبل از اونم گفته بودم كه ما ايراني ها ( تقريبا هممون ) اون چيزي نيستيم كه ظاهرمون نشون ميده . بقول بزرگي : « شما آنچه مي گوييد نيستيد ، آنچه مي كنيد هستيد ». خوب منم گفتم كه با اين شكل قضيه موافقترم ، ولي نميدونم كه در عمل هم مي تونم به اون پايبند باشم يامصداق شعر زير خواهم بود :
« خرده گيرد در سخن از بايزيد×
شرم دارد در درون از او يزيد »
(× بايزيد بسطامي از عرفاي بزرگ ايرانيه كه تصادفا جملة قشنگي هم باين مضمون داره : « يا چنان نماي كه باشي ، يا چنان باش كه نمايي » ).
يا بقول معروف وقتي كه عيارم رو محك ميزنن معلوم بشه كه :« جنسم از رنگ طلا بود نه از جنس طلا!!!!!:tounge ».
ولي خوب سعي خودم رو مي كنم كه قول و فعلم يكي باشه ، « تا چه مقبول افتد و چه در نظر آيد » .
من : اميد ، به نظرت يه عشق واقعي ، يه عشق دائميه يا مي تونه موقتي باشه ؟
اميد : به نظر من يه عشق واقعي ، عشقيه كه هميشه احساس كني همين امروز عاشق شدي ، به عبارت ديگه نه تنها از تازگيش چيزي كم نشه ، بلكه با گذشت زمان مستحكم تر هم بشه و احساس كني كه بقاي تو به دوام عشقت بستگي داره .عشق زودگذر علائمي داره از قبيل : تند بودن و آتشين بودن ، توجه كامل به خوبي هاي معشوق و نديدن معايب احتمالي اون ، اولويت دادن به خواسته هاي اون و قرار دادن خواسته هاي خود در اولويت بعدي و… . اگه عشقي گذرا بود و بعد از مدتي در موردش احساس بي تفاوتي يا كمرنگي كردي ، بدون كه اون عشق ، عشق واقعي نبوده . البته ، عشق مفاهيم مختلف ، متنوع و بلندي داره ، ولي چون موضوع بحث ما عشق زمينه ، در مورد عشق واقعي كه بين زن و مرد ايجاد ميشه ، قشنگترين تعبيرميتونه اينجوري باشه :
« يه عشق زودگذر در يه بستر زماني به بلندي عمر طرفين ».
با توجه به تعريفي كه قبلا از« عشق زودگذر » ارائه شد ، معلوم ميشه كه عشق واقعي ، اون عشقيه كه در آخرين روز حيات ، همون تازگي و حلاوت اولين روز آشنايي رو داشته باشه ، يعني يه عشق آتشين ولي بلند مدت !!!!! البته اين نظر بنده ست . اينم نظر حافظ شيرازي :
« در سنبلش آويختم از روي نياز
گفتم من سودازده را كار بساز
گفتا كه لبم بگير و زلفم بگذار
در عيش خوش آويز ، نه در عمر دراز ».
البته اينم اضافه كنم كه يه عشق واقعي ، لزوما نبايد به وصال ( يا ازدواج ) منتج بشه ، بلكه ممكنه هيچوقت دو نفر به وصال همديگه هم نرسن ولي عشق ميونشون به همون حدت و شدت بمونه ( مثل ليلي و مجنون ، شيرين وفرهاد و…) يا حتي ممكنه اين عشق و علاقه بين دو همجنس باشه(مثل مولانا وشمس تبريزي كه فقط يكبار مولانا شمس روديده بودولي تا پايان عمردروصف يارگمشده ش ميسوخته و يه ديوان شعرم براش گفته !!!!!!!!).
« از ازل ، ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته اين ايل و تبارم ، چه كنم؟ »
من : از اينكه تا حالا ارتباط باجنس مخالف رو تجربه نكردي چه احساسي داري ؟ فكر نميكني چيزي رو از دست دادي يا پشيموني ؟
اميد : به هيچ وجه . برعكس فكر ميكنم كه اگر از وقتي خودم رو شناختم سراغ اين مسائل ميرفتم هيچوقت اين لذت روحي رو كه الان دارم تجربه مي كنم ، تجربه نمي كردم. درست مثل آشپزي كه از وقتي غذا يه قل ميزنه شروع ميكنه به چشيدن اون تا موقعي كه غذا رو ميكشه توي ظرف و مياره سر ميز. اون آشپز ديگه خودش ميلي به غذا نداره ، ولي كسي كه تا وقتي مياد سر ميز غذا بشينه چيزي نخورده باشه ، از خوردن غذا بيشترين لذت رو ميبره. آدم هميشه به « لذت » مي رسه ، اما مهم اينه كه آدم بااخلاق باشه يا نه. من آدم بااخلاقي هستم و پايبند شئونات اخلاقي وتا حدي هم پايبند اعتقادات مذهبي ناب ( ونه خرافات ) و لذت بردنم از مواهب دنيوي در چارچوب هاي فكري و اخلاقي خودم معنا پيدا مي كنه . شايد لذتي كه من از نوشيدن يه ليوان آب خنك مي برم ، خيلي ها از نوشيدن گرانقيمت ترين نوشيدني هاي دنيا هم نبرن. علتش اينه كه من گوارايي اون آب رو با تك تك سلول هاي بدنم احساس مي كنم و به تعداد سلول هام لذت مي برم.همينطور هم در مورد ديگران ، با تمام وجودم همنوعان خودم رو دوست دارم ( مگر اونايي رو كه ببينم به سايرين اذيت و آزار مي رسونن). به همين دليل هميشه از يه آرامشي برخوردارم كه معمولا به ديگران هم منتقل مي شه. و چون هميشه اعتقاد داشتم كه از اين فرصت محدودي كه تحت عنوان « عمر » در اختيار ما گذاشته شده ، بايد بهترين استفاده رو كرد ، هيچوقت بدنبال كاري كه ازش نتيجه اي حاصل نشه و باعث اتلاف وقت و انرژيم بشه نرفتم .



پاسخ مهاب به سئوالات شما3

قسمت سوم از پاسخها
ويولت جان، من بي تقصيرم، ادب و مهر و محبت دوستانت، كه من نيز به جان و دل دوستشان ميدارم، حكم مي كند كه به ابراز نظر هاشان پاسخ دهم و حُرمتشان را پاس دارم، و تو واسطه اين انتقال عشق من به ايشان هستي و با قبول زحمت ارائه قسمت سوم پاسخها، زحمت منو كمتر ميكني، ضمن اينكه فضاي بيشتري از كامنتها را اشغال نكنم. و مجداً از اطاله توضيحات و غلطهاي املايي احتمالي پوزش مي خواهم.
نامه اي نيز داده بودم، اميدوارم مقبول افتاده باشه، و ازين بابت نيز سپاسگزارم.
سلام بر همه عزيزان، و دوست بسيار عزيز تر، ويولت؛
به نوبه خود، سپاسگذار تحمل حرفهاي ناراحت كننده ام هستم، اگه اندكي از اين تجارب استفاده مثبت و پند گرفته باشه، فكر مي كنم ويولت عزيز و من ناچيز را راضي كنه، و تجربه تلخمان، به شيريني مبدل بشه؛
روبي
منهم آرزومند چنين امكاني بودم كه حرفهاي دل، همسرم نيز شنيده مي شد، در يك محيط باز، و جوّي صميمي مثل همينجا؛ چه كنم كه از من ديگه كاري ساخته نيست، مگه اينكه مثل تئاتر بازي كنيم، مثلاً ويولت ايفاگر چنين نقشي باشه، و قبلاً با مبادله نامه و طراحي سؤالات و پرسشها، چنين فضايي خلق بشه. اگه ضروري دونستيد چم و خم راهو به ويولت بدين.
آس و پاس
منهم اون موقع چنين احساسي داشتم، و اگه از موضع سنتي نگاه كنم، تحمل زندگي اونجوري برايم ممكن بود، البته عدم ارتباطم با خانواده شان، كاملاً منطقيه كه اگه دلايلش رو بگم، مطمئنم حق را به من خواهيد داد. اگر دايي قلدر ايشان يه افراطي محافظه كار رو در نظر بگيرين ( ليدراي لباس شخصي ها رو و كاراشونو در عالم سياست مجسم كنين)، خواهيد فهميد چرا من هرگز نمي خواستم رفت و آمد خانوادگي داشته باشم. البته هيچوقت در مقابل قلدريهايشان كم نياوردم و ايشان باعث مشكلات بوجود آمده براي همسرم، و زندگي مشتركشان بودند، منتها به خاطر نفوذشان در دادگاه نتونستم محكومشان كنم( دايي مربوطه رو).
براي دوست داشتن عاشقانه بايد شرايط فراهم باشه، عوامل محيطي زيادي بودند كه مانع چنين آفرينشي بودند. ضمناً با توجه به سنشون و اجتماعي بودنشون، بايد مراعات حال منو هم مي كردند. جالبه كه قبل از متاركه با داداشش سلام و عليك نداشتم( در ماجرا هاي دادگاه)،؛ بعد از متاركه حد اقل هفته اي يكبار با هم جلسه مشترك داريم و سلام و عليك هم مي كنيم، در حاليكه قبلاً همون جلسات بود و ارتباط كلامي نداشتيم.
از نظر فكري مشكلي نداشتيم، بخصوص از جنبه هاي اعتقادي، ولي ايشان به مسائل سياسي و اجتماعي علاقه اي نداشتند، بر خلاف من كه شديداً علاقمندم. ضمناً متأسفانه امكان اعزام و ادامه تحصيل بدلايلي ممكن نشد.
ميترا
من نگفتم كه معتقد به افزايش دوره نامزدي نيستم. عرض كردم به دوره نامزدي بعد از عقد قانوني اعتقاد ندارم، و دوره نامزدي طولاني مدت را، حتي بقول شما تا 5 سال رو ترجيح ميدم. و امكان طولاني بودن دوره نامزديه ما نيز ممكن نبود و حرفشون در اومده بود. من معتقدم مثل بعضي كشوراي توسعه يافته طرفيني كه همديگه رو ميخوان، همخونه باشند زير يك سقف، با مسئوليتهاي تعريف شده بدور از تشريفات ظاهري كه ما ها رو مقيد كرده، وقتي به اين نتيجه رسيدند كه ميتونند مادام العمر، همديگه رو تحمل كنند يا عاشقانه زندگي كنند، به ازدواج رسمي و دائمي اقدام كنند. منتهي اين با باورهاي فرهنگي جامعه ما هيچ سنخيتي نداره، و اگه علني كسي اقدام كنه، انگشت نما جامعه حتي اطرافيانش ميشه. نهادهاي رسمي حكومتي هم معلومه كه چه بروزش ميارند. نامزدي بعد از عقد رسمي و ثبت شده چه مفهومي داره؟ منكه اصلاً قبولش ندارم. غير از تجربه خودم، موارد زيادي هم ديده ام كه چنين دوراني هميشه وانمود طرفين بوده، هرچند موارد اندكي نيز سراغ دارم كه در همان دوران نامزدي ثبت شده رسمي، به طلاق رسمي و ثبتي منتهي شده است.
آورا
با نظرتون موافقم، ولي گرچه ازدواج ما سنتي بوده، خودمان را سنتي احساس نمي كرديم و نوعاً در آغاز ارتباطاتمون از خواستگاري تا انتهاي دوران نامزدي رفتارها و روابطمون كاملاً غير سنتي و امروزي بود كه ذكر نمونه اش مي گذرم. با نظرتون در كشيدن پاي طرفين به دادگاه، و آشتي بعد از آن كاملاً موافقم و اينو تجربه كردم. كاش همان موقع كارمون به متاركه ختم مي شد، و عمر بيهوده را تلف نمي كرديم. آن آشتي نيز ماجرايي داشت، و دل چركيني شديد من از خانواده اونها حكايتي غم انگيز دارد كه هرگز نخواستم هيچ ارتباطي بعد از آن آشتي داشته باشم، از گفتن ان نيز مي گذرم. دخالت خانواده ايشان بديهيه، و باورهاي سنتي جامعه ايراني نيز واقعيتي انكار ناپذير هست. مگر اجاق كور و از قبيل حرفاي خاله زنكي را هميشه نمي شنويم؟ مگر دختران و زنان فقط براي زاييدن و رفع نيازهاي جنسي و ناز و عشوه آفريده شده اند و…. متأسفانه در باورهاي سنتي كه امروزه نيز به رنگ و لعاب دين آميخته شده، چنين است. و اما طلاق حق آدميزاده هست براي انتخابي مجدد، منتهي چه خوب است كه همانند متاركه ويولت نازنين باشد. با عشق ازدواج كند، و با عشق و صداقت نيز متاركه نمايد، و عُلقه هاي دوستي و كرامت انساني نيز پايمال نشود.
و اما خبري خوش، اينكه: « چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد…» تا « بياريم سبد، ببريم اين همه، سرخ، اين همه سبز…»، چرا كه « كار ما شايد اين است، كه ميان نيلوفر و قرن، پي آواز حقيقت بدويم.» و با اين باور كه « زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازهُ عشق. زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچهُ عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبهُ دستي است كه مي چيند…» از همان آغاز ماجراهاي دادگاه دومم، با تجربه اي كه از دادگاه اول داشتم، واقع بينانه تر، و با احساسات كنترل شده اي، با وقايع برخورد كردم، و از دوستانم مهربانانه حمايتم كردند، و بقول ويولت، اميدي يافتم سرشار از اميدواري و احساس و لطافت و صداقت. به سالهاي دور مي شناختمش و مي شناختم. از حوزه هنرمندان اديب، و روشنفكري فرهيخته…. به ياري شما زيبا دلان عاشق، سعي در فرا گيري مشق عشق دارم ، او نيز ياريم مي دهد. البته به قول شما قالب گذشته پوكيده و پوسيده، ليكن بايد درسها را از گذشته آموخت و به فرداهاي بهتر فكر كرد، و امروز را به عشق و دوستي زيست.
شاد و شاداب و شادكام باشيد.
مهاب



اول يک معذرت خواهي که ترتيب گذاشتن مطالب کمي جابجا شد من هردوتا مطلب را درافت کردم و از نويد خواستم دو روز تعطيلي بگذاره تو سايت نويد هم اشتباهي مطلب دوم که پاسخ من بوده گذاشته بدون اينکه سئوالات مهاب قبلا گذاشته بشه با معذرت دوباره اول اينو بخونيد بعد جواب منو!!!:tounge
سلامي ديگر چو بوي خوش آشنايي…
عزيز مهربان، از ديدنت بعد از يك روز سخت كاري، و همصحبتي خوبي كه تا آمدن اميدت داشتم، خيلي خوشحال و مسرور شدم… اصلاً انتظار ديدنت را نداشتم، ضمن آنكه معمولاً عصر ها و بعد از ساعت 19 آنلاين ميشم، ولي اين دفعه بخاطر ضرورتي، و شايد خواست خداي مهربون بود كه كانكت شدم و بدون آنكه متوجه چراغ روشنت باشم، به ملاقاتم آمدي و …. و همچنان ذوق و شوري مثبت را در وجود نازت احساس كردم…. شايد بخاطر انتظار اميدت بود، شايد هم انرژي كسب شده از حضور در لب دريا و همراهي اميد در سفر عشق… به هر حال من نيز سهم معنوي خودم را از اين ملاقات مجازي كسب كردم و به سهم خود، اگر پذيراي دعايم باشد آن مهربان لايزال ابديت؛ براي برآورد خواسته هاي قلبي شما دو كبوتر مهربان، و شايد عاشق، از صميم دل دعا مي كنم و خواستار دعايتان در صفا و صداقت طينت خويش، در موعد نجوا و ابراز عاشقانه تان خواهم بود، كه من چو تو ام، و اميد من نيز شباهتي اندك به اميد تو دارد….
سئوالاتي داشتم ازت، تو الان وضع رفاقتت با اميد چه جوري هست؟ از نظر اينكه دوستان و آشنايان و خانواده دور و نزديكت، خصوصاً والدين و برادرانت، از موضوع با خبرند؟ اگر بفهمند و از كسي يا جايي بفهمند، چه عكس العملي ممكنه داشته باشند؟ حتي اگر قصد ازدواج نيز نداشته باشي و او نيز نداشته باشد؟ گفته بودي: خوشحالم از اينكه داري عشق را تجربه ميكني مطمئن باش حتي اگه به نتيجه منطقي كه يك جامعه از عشق داره و اونم ازدواج است نرسه (كه من به اون معتقد نيستم) لذت چشيدن اون و وصال همراه با عشق تو را به دنيايي از لذت خواهد رساند كه هيچ چيزي دراين دنيا نمي تونه جايگزين اون باشه. آيا تو نيز با اميد چنين ارتباطي داري؟ يا ميخواهي داشته باشي ؟ او نيز چون تو فكر ميكند؟ تو متاركه كرده اي و او ميداند. آيا تو تصميم به يك دوستي مبتني بر صداقت و محبت، يا عشق، با فرد باصطلاح بدون سابقه تأهل داري؟ و اگر تصميم به ازدواج گرفتي، انتخابت چنين شخصي خواهد بود؟ و اميد نيز، با علم و آگاهي تو را انتخاب كرده( حتي اگه دست سرنوشت، يا خواست خدا در ميان بوده باشد)؟
خانواده اميد چي؟ آيا آنها نيز به چنين رفاقتي آگاهند؟ و تمامي آنچه در مورد تو بود، از طرف خانواده ايشان چه عكس العملي ميتونه داشته باشه؟ آيا خانواده او، خصوصاً والدينش راضي به وصلت با دختري متاركه كرده خواهند بود؟ و نظير اينها….. ضمناً چند خواهر و برادرند؟ و از خانواده شان و وضعيت فرهنگي – اجتماعي شان چه ميدوني؟
بدون توجه به وضعيت فرهنگي – اجتماعي و اعتقادي جامعه مون، و خانواده ها، آيا به يك زندگي همخونه اي دوستانه و عاطفي، بدون تعهد قانوني نسبت به هم، نظير آنچه در بعضي جوامع مدرن وجود دارد (زندگي بدون ازدواج رسمي كه مي تواند به ازدواج رسمي نيز منتهي شود)، فكر كرده اي؟ فعلاً با اميدت…. تو زندگي مبتني بر عشق صادقانه و متقابلي كه با همسر سابق داشتي، را استمرار ندادي و به متاركه ختمش كردين؛ چگونه مي تواني با اميد، تا بينهايت شنا كني؟ آيا اين آشنايي كوتاه مدت را مي تواني مقدمه عشقي واقعي بداني؟ يا در نهايت عشق را مجدداً تجربه كني؟ همخانگي و زندگي مشترك بدون ازدواج رسمي( در صورت تدبير اجرايي شدنش) دو كبوتري كه از صميم دل همديگر را بخواهند، ممكن شدني هست؟ مي تواند به ازدواج مبتني بر عشق واقعي( هنوز در فهمش مشكل دارم) ختم شود؟
با توجه به مطلب جالب و قشنگي كه در مورد اميد گفته بودي كه عشق نيست و عشق را يكبار تجربه كرده اي و حالا احساس ميكني اميد را از ته دل دوستش داري، و ميخواهي اش…. اين كلام دكتر شريعتي در تأييد و قبول نظر و باور تو به نظرم آمد كه عيناً نقلش مي كنم:
«دوست داشتن برتر از عشق است !… عـشق يـك جـوشش كـور است و پيونـدي از سـر نابينايي . اما دوست داشتـن پـيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مـي خورد و هرچه از غريـزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلـوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد .
عـشق در غـالب دلهـا ، در شكلهـا و رنگهـاي تقـريبـا مشابهـي ، متجلـي مـي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويـش را دارد و از روح رنـگ مي گيـرد و چون روحها، بـرخلاف غـريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاغي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شمـاره هر روحي ، دوست داشتني هست . عـشق بـا شناسنامه بي ارتبـاط نيست و گـذر فصلهـا و عبور سالهـا بر آن اثـر مـي گـذارد ، امـا دوست داشتن در وراي سـن و زمـان و مزاج زندگـي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روز روزگار را دستي نيست …
عـشق در هـر رنـگي و سـطحـي ، با زيبـايي محسوس ، در نهـان يا آشكار ، رابـطه دارد . چـنانچه شـوپنهاور مـي گـويد:” شـما بـيست سـال بر سـن مـعشوقتان بيافزاييد ، آنگاه تاثيـر مستقيم آن را بر احساستان مطالعـه كنيد.” ! امـا دوسـت داشتن چنـان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كـه زيـباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عـشق با دوري و نزديكـي در نوسان است . اگـر دوري به طول انجامد ضعيـف مـي شـود ، اگـر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشـد . و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ” ديدار و پرهيز ” ، زنـده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .
عـشق جـوششي يـك جانبه اسـت . بـه مـعشـوق نمي انديشـد كه كيسـت ؟! يـك ” خـودجوشي ذاتـي ” اسـت ، و از ايـن رو هـميشه اشـتباه مـي كنـد و در انـتخاب بـسختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بـيگانه نـاهمانند ، عـشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگـر را نـمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتـو روشنايي آن ، چـهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه ، پـس از جرقه زدن عـشق ، عـاشق و مـعشوق كـه در چـهره هـم مي نگرند ، احسـاس مي كنند كه هـمديگر را نـمي شـناسند و بـيگانگي و نـاآشنايي پـي از عشـق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .
امـا دوست داشتـن در روشنايي ريشه مي بنـدد و در زير نور سبـز ميشود و رشـد مـيكند و از ايـن رو اسـت كـه همواره پس از آشنايـي پديد مي آيد ، در حقيقت ، در آغـاز دو روح خطـوط آشنايـي را در سيمـا و نگاه يكديگـر مي خوانند، و پس از ” آشنا شـدن ” است كه خودماني مي شوند ، – دو روح ، نـه دونـفر، كه ممكن است دو نفـر با هم در عين رو در بايستي ها، احساس خـودماني بـودن كـنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگـي از زير دست احساس و فهم مي گريزد – و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاونـدي گـرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگري احساس مي شود و از ايـن مـنزل است كه ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر بچشم مي بينند كـه بـه پـهن دشت بـي كـرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشـتن بـر بـالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ” ايـمان ” در بـرابرشان بـاز مـي شود و نسيمـي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محـراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمـزمه دردآلود نيايشش ، مناره تنهـا و غريب آن را به لرزه مي آورد – هـر لـحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را بهمراه دارد و خـود را، بـه مـهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .
عـشق ، جـنون اسـت و جنون چيـزي جـز خرابي و پريشاني ” فهميـدن ” و ” انـديشيدن ” نيست . اما دوست داشتـن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فـراتر مي رود و فهميـدن و انديشيدن را نيز از زمين ميكند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد .
عشق زيباييهاي دلخـواه را در دوسـت مي آفرينـد و دوست داشتـن زيباييهاي دلخواه را در ” دوست ” ميبيندو مي يابد.
عـشـــق يـك فـريب بـزرگ و قـوي اسـت و دوست داشتن يك صداقـت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .
عـشــق در دريـا غـرق شـدن اسـت و دوسـت داشتـن در دريـا شنـا كـردن .
عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد …»

الزامي در پاسخ به اين سؤالات فوق نيست. اگر قابل بودم و راضي بودي، براي آگاهي خودم و كمك به تصميمگيريهايم در زندگي آتي ام، نيازمند اين اطلاعات هستم. ضمن اينكه به قول تو ذاتاً آدم علاقمندي ام كه از تجربيات و دانسته هاي سايرين مي خواهم استفاده مطلوب و بهينه كنم، كه سابقه خسراني كه در زندگي ام داشته ام و بالاخره به متاركه با اعمال شاقه منتهي شد، ناشي از عدم آگاهي، و شايد برخوردهاي احساسي يا غير واقع بينانه ام بوده… و گفته بودم كه ادامه تحصيل در خارج از كشور را، در مقطع دكتراي تخصصي در رشته …از دست داده ام هر چند خود نيز كم تقصير ندارم…… يكي ديگر از دلايل پرسشهايم، اقتضاي حرفه و شغلم براي پژوهش و آگاهي، به منظور بهره مندي اماني در مطالعات حرفه اي و اجتماعي ام هست.
سپاس مجدد از حسن نظر و اعتمادت؛ و حوصله اي كه از اين نامه طولاني به خرج دادي. اميدوارم موجب اخراجت از كار نشده باشم كه احتمالاً در محل كارت مطالعه خواهي كرد. راستي، تلاش مجددي براي خواندن هديه ام، مرگ رنگهاي سهراب بكن، كه هديه اي بود برايم، كه تقديم دوست كردم. فرصت مرور نبود و از اشتباه و غلطهاي احتمالي پوزش ميخوام.
شاد باشي و سر افراز و ماندگار
مهاب
مورخه 15/1/1383
پيوست :به بعضي از سئوالات مهاب در پست بعدي جواب ميدم.
ويولت:که جواب دادم تو پست پاييني:wink



با توجه به سئوالهايي که مهاب ازم کرده و چند نفري هم تو ايميل سئوالهايي از اين قبيل ازم داشتند لازم ديدم بحث را بازتر کنم و نظرات خودم را در مورد ازدواج اينجا بيان کنم.
اول از همه بگم اميد از آدرس اينجا اطلاعي نداره چون اينجا يک صفحه خصوصي متعلق به خودمه که هر چي احساسم بهم ميگه توش مينويسم و اصلا نمي خوام دچار خود سانسوري بشم شايد تا چند وقت ديگه آدرس وبلاگ را بهش دادم که بيشتر با من و عقايد من آشنا بشه بعلاوه اينکه خيلي دلم ميخواد کامنت هاش را اينجا ببينم و بخونم ولي فعلا نيازش را احساس نمي کنم در مورد گذاشتن نظراتش در باب عشق و خيانت همانطور که گفتم بحثي بود که با هم داشتيم و چون خيلي از شعر براي مصداق حرفهاش استفاده کرد خواستم نظرش را برام ايميل کنه که هميشه و بصورت مکتوب داشته باشم يا در مورد سئوالات آس و پاس همينطور اونها را از طرف خودم پرسيدم و به بهانه اينکه ميخوام روش فکر کنم خواستم ايميل کنه برام. وقتي وبلاگ خراب شد خوب بالطبع حال من هم گرفته بود ولي دليل واقعيش را اميد نفهميد،پس مهاب جان اميد اعمال نفوذي تو زياد يا کم نوشتن من نمي کنه.
در مورد ازدواج و اينکه چرا من اصرار به ازدواج کردن دارم هم بحثي بود که با اميد داشتيم البته حدود يک ماه و نيم پيش و چون ديدم بي ارتباط با سئوالات مهاب نيست اينجا ميارمش:
وقتي صحبت ازدواج دوباره من پيش مياد دوستهام و کساني که منو ميشناسن شديدا مخالفت ميکنن دليلشون هم اينه که اگه هوس است يکبار بس است،الان هم که من استقلال مالي دارم خونه زندگي مستقل هم دارم(با پدر مادرم زندگي ميکنم ولي يک سوئيت سوا دارم) ديگه آقا بالا سر ميخوام چي کار؟از سر کار که ميام خونه غذام آماده ست لباس هام تميز و شسته ست موقع خواب هم راحت ميرم تو اتاقم بدون اينکه کسي مزاحمم بشه يا کتاب ميخونم يا تلوزيون نگاه ميکنم دوست پسر خوب هم دارم که خيلي دوستم داشته باشه ولي اگه ازدواج کنم ديگه بايد بااين راحتي و بي مسئوليتي خداحافظي کنم، پس اين اصرار براي چيه؟
نشستم خودم را ريختم تو دوري و سعي کردم با خودم بي رودر وايستي بر خورد کنم و منفي ترين چيزها رو هم بيارم پيش روم، دليلم ترس از تنها موندنه؟مي خوام مسئوليتم را تا آخر عمر بندازم گردن يکي ديگه؟ميخوام به اطرافيانم بخصوص دوستهام ثابت کنم با وجود مريضيم و مطلقه بودنم هنوز خواستنيم؟بخاطر عشق به داشتن بچه ست؟بخاطر عشق به داشتن زندگي خانوادگيه که تجرد را نمي تونم تحمل کنم؟از خونه پدر و مادر موندن خسته شدم؟…
من آدميم که عاشق زندگي خانوادگي ست دوست دارم صبح که پا ميشم برنامه ريزي براي يک زندگي مشترک داشته باشم دوست دارم کسي تو زندگيم باشه که بهش عشق بورزم و وجودم را وقفش کنم (شايد زيادي خلم:embaressed) روح من روح مجردي نيست من حتي براي انجام يک کار کوچيک هم دوست دارم همراه داشته باشم نه براي کمک کردن بهم فقط براي هم صحبت بودن شايد اينها همه دليل وابستگي شديد من باشه ولي هست و خودم ديدمش و قبولش دارم من مهر طلبم و احتياج به تعريف و تمجيد يارم دارم شايد ظاهر خشک و مستقلي داشته باشم ولي بنده جمله دوستت دارم يار هستم البته همه اينها سبب نميشه که دوباره يک انتخاب نا آگاهانه داشته باشم و از هول حليم خودم را بندازم تو ديگ.
مهاب سئوالات متعددي در رابطه با من و اميد داشت اونهاي که فکر ميکنم شايد بي ربط نباشه جواب ميدم اگه جواب سوالت را مهاب جان نگرفتي ديگه شرمنده ام حتما خيلي خصوصي بوده:regular.
وقتي من با اميد آشنا شدم هيچ تصميم جدي براي ازدواج و آينده نداشتيم با توجه به اينکه من يک خواستگار جدي دارم که بعضا گله هام رو ازش نوشتم و چون هنوز به عشقش و اينکه چقدر مرد عمل ست شک دارم تصميم جديم را نگرفتم خوب هر چقدر رابطه من و اميد پيش رفت شناختمون نسبت بهم بيشتر شد و من در وجودش آرامشي را يافتم که مدتها بود گمش کرده بودم در مورد احساس اون من نمي تونم نظر بدم خودش بايد بگه ولي برداشت من از تک تک کلمات و رفتارش عشق بوده و بس نمي دونم تو من چي پيدا کرده چون از لحاظ شعور و سواد از من خيلي خيلي بالاتره من در مقابلش احساس امي بودن ميکنم ولي به قول خودش ليلي را بايد از دريچه چشم مجنون ديد.
در رابطه با خودش بخوام بگم در ديد اول با هيچکدوم از ملاکهاي ظاهري من براي يک دوست پسر(تاکيد ميکنم چون همسر فرق ميکنه) جور در نمياد از لحاظ ظاهري به تمام معنا يک مرده منظورم اينه جنگولک بازي هاي که من خوشم مياد مثل موي بلند يا گيتاريست بودن يا هيکل بادي بيلدينگ کار داشتن!!!(اين يکيش شوخي بودها:tounge) را نداره مردي که شغل مهم دولتي داره که به مدد کار خوب وپشتکارش بدست آورده نه پارتي بازي و اينجور چيزها، هميشه کت و شلوار ميپوشه و لباس اسپرت نمي توني تنش ببيني هميشه بخاطر پستش يک ته ريش داره هيچوقت ادکلن نمي زنه (در صورتي که من عاشق بوي ادکلن هستم)… ولي همه اينها به جهنم يکبار با تمام اين مشخصات زندگي کردم چي شد و بقول افتاده تر از سايه عزيزم کتاب را از رو جلدش نبايد انتخاب کرد؟آيا آرامشي که الان دارم داشتم؟آيا احساس خوب بودن و مفيد بودني که الان دارم داشتم؟آيا احساس غروري را که وقتي ميبينم چطور به درد دل افرادي ميرسه که هيچ نياز مالي و عاطفي بهشون نداره قبلا تجربه کرده بودم؟يکبار تو خيابون ميرفتيم يک موتوري از پهلو کوبيد به ماشين تقصير موتوريه هم بود اميد شيشه را کشيد پايين تو دلم گفتم واويلا الان دعوا ميشه موتوريه شروع کرد به معذرت خواهي اميد برگشت گفت آقا ماشين مهم نيست خودت طوري نشدي؟نمي دونيد چه احساس مثبت و آرامش و غروري از اين برخوردش به من منتقل کرد.
مهاب اشاره اي کرده به چيزي که من در ايميل نوشتم:” اول از همه بگم خوشحالم از اينكه داري عشق را تجربه ميكني مطمئن باش حتي اگه به نتيجه منطقي كه يك جامعه از عشق داره و اونم ازدواج است نرسه (كه من به اون معتقد نيستم) لذت چشيدن اون و وصال همراه با عشق تو را به دنيايي از لذت خواهد رساند كه هيچ چيزي دراين دنيا نمي تونه جايگزين اون باشه.” ببينين من کاملا به اين چيزي که ميگم اعتقاد دارم به نظر من وقتي دو نفر با هم ارتباط برقرار ميکنن بايد تا جايي که دلشون و احساسشون بهشون امر ميکنه پيش برن بدون اينکه به فکر باج دادن بهم باشن اونوقت از نظر من اينو ميشه گفت يک ارتباط سالم منظورم اينه که خانمها يک ارتباط جسمي برقرار نکن بخاطر اينکه طرف را نمک گير کنن:confused!! که باهاشون ازدواج کنه (من اسم اينو ميگذارم باج دادن) يا آقايون شروع کنن به کادو هاي آنچناني خريدن براي اينکه اين امتياز را از خانم بگيرن! وقتي دوستهام با من دردل ميکنن که آره با پسره سکس داشتم ازم سوءاستفاده کرده ميگم چرا اينطوري به قضيه نگاه ميکني مگه تو هم لذت نبردي اين يک رابطه دو نفره بوده چرا احساس سوءاستفاده شدن داري اگه لذت نمي بردي ،غلط کردي رابطه داشتي پس حتما تو قصدت سوءاستفاده کردن از احساس پسر بيچاره بوده حالا که تيرت به سنگ خورده ناراحتي اگه لذت بردي پس باز هم غلط ميکني که اين لفظ را بکار ميبري.شايد به خاطر اين نوع نگرش منه که موضوع طلاقم خيلي اذيتم نکرد يا حتي الان بهش فکر ميکنم احساس شکست ندارم چون به نظرم کاملا يک رابطه دو طرفه بود که هر دو ازش لذت برديم يا آزرده شديم پس دليلي براي احساس مورد سوء استفاده واقع شدن وجود نداره.حالا به نظر من نهايت يک نزديکي فکري و جسمي ميتونه ازدواج باشه ولي لزوما اين نيست و يا هدف ازدواج تعيين کننده نوع و ماهيت يک رابطه نيست البته بازم ميگم اينها تنها نظر منه و هيچ دليلي بر درستي اونها ندارم فقط نظرمه.
در مورد شناخت خانواده اميد، به نظر من مشت نمونه خروارست و خانواده مگر اينکه از لحاظ اخلاقي خيلي حاد باشه که بتونه تاثير گذار يک رابطه درست دو آدم بالغ و عاقل باشه که حتي اونجوري هم بعيد ميدونم تاثير گذار باشه.
اينکه خانواده من ميدونن يا خيروعکس العملشون چيه؟فقط ميگم انقدرمنوعاقل ميدونن که مطمئن باشن رابطه ناسالمي با کسي نخواهم داشت پس دليلي براي استنطاق کردنشون وجود نداره .
در مورد اينکه خانواده اميد منو ميپذيره يا خير؟اگه بپذيره که نهايت روشن فکريشونه که منو بخاطر خودم نه شرايط منفيم پذيرفته اگر هم نپذيره دلگير نميشم و بهشون حق ميدم منهم اگه سالم بودم و برادرم يک کيس با شرايط خودم براي ازدواج بهم ميگفت شايد مخالفت ميکردم ولي اين دليل به اين نميشه که اجازه بازي کردن با احساسم رو به کسي بدم من همينم نه بيشتر نه کمتر خودم براي خودم پذيرفته شدم اگه کسي نميتونه قبولم کنه مشکل خودشه نه مشکل من.
ويولت



سلام به همه همين الان نامه را گرفتم و بدون هيچ دخل و تصرفي ميگذارمش خودم هنوز نخوندمش::teeth
« در كنار آنچه به تو مي ماند درنگ مكن، همين كه محيطي به رنگ تو در آمديا تو همرنگ محيط شدي، ديگر برايت سود مند نيست.» آندره ژيد
سلام بر دوستاني كه نوشته هايم را مهربانانه خوندند، و سپاسگزار ارائه نظراتشان هستم. از ويولت عزيز نيز متشكرم كه فرصت ابراز نظر را بر دوستانش، هموار كردند. البته فلسفه اصلي باز شدن چنين بحثايي، توسط ويولت، بطور خاص مرتبط شدن ماجراها با افرادي هست كه به «ام اس» مبتلا بوده يا هستند، و شايد در تعامل نظرات ارائه شده، افراد ذينفع ، نظير خودم، بهره هاي لازمه را خواهند بُرد. هر چند در بروز اختلاف بر زندگي زناشويي ما، «ام اس» ، نقشي نداشته است.
لازم به نظر مي رسد، دوستان گرامي تمامي نامه نگاشته ام به ويولت را مطالعه فرمايند، كه در انتهاي متن لينكش اومده….همچنين در پاسخهاي ارائه شده نيز، حتماً نكاتي مورد اشاره خواهد بود، كه مسلماً مطالعه آنها شايد مفيد فايده واقع شود. توضيحات بيشتر، گاهي اجتناب ناپذير خواهد بود. اگر نيز پاسخي نا كافي باشد، در صورت ابراز، پاسخگو خواهم بود. ضمناً خلاصه و موجز گويي هنري است بس عظيم، كه متأسفانه من از آن بي بهره ام، لذا پيشاپيش از اطاله كلام و احتمال وجود غلطهاي املايي پوزش مي خواهم.
به هر حال ضمن تشكر مجدد از تك تك دوستان ناديده ام، كه البته، اگر به واقع بخواهم بگويم، دوستاني كه همواره در وبلاگ ويولت به ديده دل مي بينمشان و از خرمن مهرباني و اظهارات عاشقانه و عالمانه شان بهره ها مي برم، به سؤالات مطرح شده، در حد توانم پاسخ خواهم داد، و از عزيزم ويولت، خواهش خواهم كرد تا در وبلاگش بگذارد.
آورا
1-يكي از كلانشهرهاي نيمه غربي كشورمون
2-فوق ليسانس شهرسازي از دانشگاه مادر كشورمون
3-ليسانس ادبيات آموزش معلمان دانشگاه آزاد- دبير
4- بدون توسل به هر گونه الزام و اجبار( كه به چنين روشهايي اعتقاد ندارم حتي اگر ناچار باشم)، ارتباط عادي و معمولي متقابل بين زوجين، در بين ما نيز معمول بود، و از همديگه توقعات غير معمول نداشتيم، ضمن اينكه ايشان، و تمامي خانواده شان تحت تأثير و نفوذ دايي سياسي و دگمشان( از افراطيون محافظه كار) بوده، و من بطور خصلتي چنين تمكينهايي را قبول نداشتم. البته امكان قطع اين نفوذ نيز برايم ممكن نبود چرا كه ايشان مديون بودند. از نظر عاطفي و مادي، احساس ندارم كه كوتاهي كرده باشم.
5- حدود 10 سال طول كشيد كه 1سالش دوران نامزدي بود كه البته من بعد از عقد به چنين دوره اي، به عنوان دوره نامزدي و شناخت طرفين اعتقاد ندارم( بدلايل حقوقي)، حدود 4 سال نيز به دليل اختلاف و حضور در دادگاه جدا از هم بوديم. پس حدود 5 سال( در دو مقطع 3 سال اول، 2 سال بعدي) را با هم بوديم. بين اين دو مقطع، و بعد از مقطع دوم، جدا بوديم، و نهايتاً به متاركه منتهي شد.
6- مسلماً عدم تفاهم و اختلاف يكدفعه پديد نمياد و عوامل محيطي از جمله دخالتهاي خانوادگي و… موجب و تشديد كننده بوده است. چندين سفر با هم داشتيم كه مسلماً خوشايند بوده، و اينكه من نوعاً آدم جنجالي و اهل دعوا و بگو و مگو، نبوده و نيستم، چنين تصور نشود كه هميشه در حال جنگ و جدال بوده ايم. فكر مي كنم فردي منطقي و استدلالي، و خونگرم و خانواده دوست، با تأكيد بر استقلال زندگي خانوادگي ام هستم. ضمناً همسر سابق من در ارتباطات اجتماعي و خانوادگي، آدم بسيار با شخصيتي بوده اند، و نكات مثبت زيادي هم داشته اند، و همچنين بنده نيز، هرگز بري از خطا نبوده و نيستم.
ويولت
1- ازدواج بدون عشق قبلي، صحيح است، ولي ازدواج اجباري، هرگز نبوده، ضمن آنكه از اين، هر دو نفرمون شرايط يكساني داشته ايم. در ازدواج سنتي، اعتقاد بر اينست كه عشق بعداً پديدار مي شود، آنچنانكه در بسياري از خانواده هاي سنتي وجود دارد….
2- نه تنها به نظرم چنين نبوده، حتي همسرم نيز چنين اعتقادي( تأكيد مستقيم يا غير مستقيم و تلويحي من به بيماري اش) نداشته است. اصلاً در عدم تفاهم بوجود آمده بعد از آغاز دخالتهاي غير مستقيم خانواده ايشان، موضوع بيماري از طرف بنده هرگز موجب دست آويز سركوفت يا هر عنوان ديگر نبوده و نمي توانسته باشد. لذا هرگز وجود بيماري برايم مشكل ساز نبوده، و پرستاري و هر نوع خدمتي را وظيفه بديهي انساني و اعتقادي ام ميدانستم و مي دانم. اين وظيفه ام مسلماً در قبال همسرم مضاعف نيز بوده است.
3- با توجه به عدم شناختم نسبت به اين نوع بيماري، ازدواج مي كردم. در صورت داشتن شناخت به ام اس، بسته به موقعيت تصميم مي گرفتم، يعني اگر صادقانه مطرح مي كردند، مسلماً مي پذيرفتم، با توجه به روحياتم و شناختي كه از خود دارم. خواهر ايشان عمل جراحي قلب باز داشته اند، و بايد مادام العمر ماهانه پنادوُر تزريق كنند، در موقع خواستگاري از ايشان، خانواده توصيه به عدم طرح موضوع مي كردند، كه ايشان بر خلاف توصيه ها، صادقانه موضوع را به شريك آينده شان گفته، و ايشان نيز از جمله دلايل وصلتشان را، صداقت ايشان مي دانستند.
4- كاملاً حق با شماست، هيچكس مالك هيچكس نيست، و در زندگي مشترك مبتني بر عشق و دوست داشتن متقابل، رفتارها و رفتنهاي طرفين با توافقهاي نا نوشته مبتني بر اعتماد و صداقت و تفاهم و…. بوده و خواهد بود. در چند سال زندگي مشترك، همسر من هيچگونه محدوديتي نداشته و از اين بابت نيز مدعي نبوده است. اعتماد مطلق و كامل به ايشان داشته ام و هرگز در مورد روابط اجتماعي و خانوادگي، و هر گونه رفت و آمدي( حتي دوستان مجردش كه مكرر ميامدند و ايشان نيز ميرفتند)، ايشان مقيد نبوده و از طرف من نيز مانعي نبوده است، چه بسا بنا به درخواستش خودم نيز همراهي كرده يا مي رسوندمشون. در دو سال آخر زندگي مشتركمون( بعد از دادگاه اول) نيز شرايط هيچ فرقي نكرده بود، با اين تفاوت كه من با خانواده ايشان رفت و آمدي نداشته ام، ولي ايشان هميشه و هر زماني كه ميخواستند، مي رفتند( هرچند به دلايلي قلباً به زود به زود رفتنشان مايل و راضي نبوده ام)، 2 يا 3 روز در هفته كلاس داشتند، و مابقي روزها بعد از رفتن من به اداره، ايشان نيز راهي منزل خواهر و مادر و… مي شدند، و معمولاً دير وقت( غروب يا بعد از غروب) بر مي گشتند. لذا رفتن براي استراحت به خانه مادر و معالجه به تهران و…. بهانه اي جنجالي از طرف خانواده ايشان بوده و با بحث مالكيت و … هرگز قابل قياس نيست. بيماري ايشان در مراحل كاملاً ابتدايي و تحت كنترل بوده و حتي يك ميلي هزارم مشكلات ويولت عزيز را نيز نداشته اند، پس موافق اين نتيجه گيري ويولت نيستم. ايشان هرگز چنين مشكلي نداشته اند، و در هر كاري( رفتن، انتخاب پزشك، نوع معالجه، مسافرت و….) آزاد به معناي خاص بوده اند. ضمناً توجه داشته باشيد كه از نظر حقوقي و قوانين مدني زن و شوهر نسبت به هم حق و حقوقي دارند كه….. ( هر چند بنده اعتقاد زيادي به اين چيزها ندارم، و اعتماد و صداقت و دوستي و تفاهم را مبناي زندگي مشترك ميدانم).
روبي
با اين نظر كاملاً موافقم. ليكن ازدواج من فقط بخاطر اعزام و ادامه تحصيل نبوده، بلكه تسريع در اين امر شد. و با سوژه هاي متعدد بر خورد نكرده و باصطلاح خواستگاري نرفتم، لذا شرايط مورد نظر در آن زمان و همان مورد، تأمين بود. ضمناً شرايط خاص خانواده و شخصيت آن زمان بنده، بعيد ميدانم غير از شيوه و روش ازدواج سنتي را برايم رقم مي زد.
ميترا
عرض كردم كه حدود 1 تا 5/1 سال، فوقش نامزد بوديم، ليكن من به اين دوران بعد از عقد رسمي و شرعي، به عنوان دوران نامزدي جهت شناخت طرفين اعتقاد ندارم( به دلايل حقوقي و حتي شرعي در خانواده هاي سنتي)؛ در اين دوران، به راحتي همه چيز مي تواند وانمود شود، چرا كه رسماً و شرعاً طرفين زن و شوهر بوده و فقط فرصتي است براي آمادگي جهت اجراي بعضي مراسم عرفي و سنتي و …. و حتي در ارتباطات رسمي خانوادگي نيز در چنين دوراني همگان از هر دو خانواده، حسابي حُرمت عروس و داماد را حفظ كرده و هميشه با تشريفات ويژه ما شرقيها، پذيراي قدومشان مي شوند. بالاخره اينكه در يك زندگي شبانه روزي دائمي است كه واقعيتها رخ پيدا مي كنند. به مصداق شناخت دوستان واقعي در سفر و حضر.
چرتينكوف
1- هرگز….. هرگز چنين مسائلي نبوده و نمي تواند باشد. ضمن اينكه هر دو بيمه تكميلي داشته ايم و هزينه فوق العاده اي نداشتيم. هرگز مشكل مالي نبوده و نداشته ايم.
2- نه تنها نمي دانست، هيچ شناختي نيز در خصوص اين بيماري نداشته است.
3- خانم بنده حمله هاي عصبي را تجربه نكرده بود، و در ابتداي بيماري اش بوده كه بلافاصله تشخيص داده شده و تحت درمان كنترل بيماري بوده است.
4- از نظر آسايش رواني و روحي هيچ نارسايي نداشتيم. ضمن اينكه بيماري ايشان دقيقاً يكسال قبل از ترك زندگي مشتركمان تشخيص داده شده بود( مقطع دوم زندگي مشترك در پاسخ 5 به آورا)، و مسلماً تا آخرين دقايق حضور مشتركمان هيچ فشار روحي خاصي بصورت عمد از طرف بنده نبوده، ولي طبيعي است كه ايشان به خاطر سابقه اختلاف، خصوصاً باور سنتي به داشتن بچه در هر شرايطي، و عدم توافق بنده، از نظر روحي متحمل فشار بوده اند، و از اين بابت به جهت دخالت حمايتي خانواده ايشان از موضع فشار و حتي قـُلدري، كار خاصي از دست بنده ساخته نبود.
ايشان هميشه و همواره، هر وقت اراده ميكردند مي توانستند كنار و پيش خانواده شان باشند و هيچ منعي از طرف من نبوده است. ضمن اينكه خانمي كه همسر اختيار مي كند با درك شرايط جديدش، محبت را در جاي ديگر نبايد دنبال كند. هر شخصي(همسر، خواهر، برادر، والدين و حتي دوستان) از نظر عاطفي و محبت، جايگاه خود را دارند و هيچكدام جايگزين ديگري نمي تواند باشد. به عنوان همسر از محبت كردن دريغ نداشته ام، او نيز همچنين؛ ولي با توجه به شرايط زماني خاص خود، مسلماً در روابط فيمابين سردي و عدم صميميت نيز بوده است. او هرگز خود را سر بار حس نكرده بود، و هميشه زندگي مستقل و مجردي را آرزو مي كرد( چندين بار نيز در محاوراتش با سايرين اظهار كرده بود، و البته سابقه تدريس در روستا و دور از خانواده را نيز داشت). ضمناً مادر ايشان خود ناراحتي قلبي داشتند و نيازمند مراقبت، كه توسط زن برادرشان پرستاري مي شدند.
3- ما همشهري بوديم و خانواده هايمان نيز در كنارمان بودند. در اين خصوص موردي براي صحبت پيش نيامده بود. ضمن اينكه در صورت اعزامم به خارج ايشان تمايلشان را در زمان نامزدي اعلام كرده بودند.
4- هرگز چنين گفتماني نبوده و از من نيز چنين رفتاري بر نمي آيد. از نظر من، بيماري در بروز، تداوم يا در نهايت، متاركه ما، اصلاً دخالت نداشته و يا عامل اصلي محسوب نمي شده است.
5- البته پاسخگوي واقعي بايد خود ايشان باشند. با توجه به شناخت از خودم، تا پاي جان مي توانستم در شرايط ايده آل زندگي، گذشت داشته باشم، و در خصوص درمان بيماري ايشان هر فداكاري برايم قابل تصور بوده، و مي تواند باشد، حتي در غير همسر، با تأمين شرايط روحي و رواني مناسب، كه هر انسان منصفي مي تواند داشته باشد.
اگر غير منصفانه تلقي نشود، بر اين احساسم كه او از ابراز محبت صادقانه، اندكي دريغ داشته، و مسلماً از نظر ايشان( كه محترم است برايم) من شايستگي لازم را نداشته ام.
كامبيز
منهم كاملاً موافقم كه در صورت ابراز نظر مبتني بر قضاوتي عادلانه، بايد حرفهاي طرفين، و استدلالهاي ايشان را براي توجيه رفتارها و كردارشان در دوران زندگي مشترك شنيد. اما اگر ابراز نظر يا قضاوتي مي شود، مي توان فرض نمود كه راوي ماجرا، از روي صداقت، به بيان حقايق زندگي اش پرداخته و در فقدان حضور طرف مقابل خود، رعايت جوانب حق و انصاف كاملاً در مد نظر داشته است( اميد وارم چنين كرده باشم)، چرا كه به او نيز حق مي دهم و حق انتخاب؛ و لزومي ندارد هركس تا آخر عمرش به همان باورها و اعتقادات سابق يا چندين سال قبلش باشد. انسان موجودي است مُختار، و با تأمين شرايط، مي تواند انتخابهاي جديدي را به تناسب شناخت و موقعيتهاي جديدش داشته باشد.
در مورد عدم دخالت خانواده هاي طرفين، با اينكه خانواده من نيز سنتي تشريف دارند، ولي در گستره خانوادگيمان دخالت در زندگي هاي ديگران، به هر دليلي هيچ توجيه عقلي و عرفي نداشته و ندارد. در حاليكه در خانواده ايشان به اظهار اطرافيانشان، دخالت امري معمولي و توجيه شده هست. ضمن اينكه چندين مورد سابقه طلاق( بدون اينكه علتشان را بدانم) نيز وجود داشته است. در خانواده من، اولين تجربه اتفاق افتاده، و از بَدو ماجراي اختلاف و دادگاه و… هيچكس از فاميل دور و نزديك( حتي خواهر و داماد، و والدينم) دخالت و همراهي با من نداشته اند( علاوه از خواست خودم، مرسوم نيست، هر چند بعضيها اعلام آمادگي براي كمك كرده بودند). اما در تمام مراحل دادگاه ايشان در هر دو مقطع، به انحاء مختلف از فاميلهاي دور و نزديكشان به عنوان حامي و سياهي لشگر حاضر و ناظر بودند. پس در زندگي مشترك ما، خانواده من هيچ دخالتي نداشته ان، بر عكس خانواده ايشان همواره دخالت داشته اند( البته نه هميشه به صورت حضوري و فيزيكي).
…همسر سابق من، انسان بسيار با شخصيتي بوده اند كه به هر دليلي تحت نفوذ معنوي خانواده خود بودند، و خدا نكن كه ايشان را به صورت يك موجود وحشتناك يا لولو ترسيم نمايم. هنوز هم داراي مختصات و مشخصاتي هستند كه به عنوان يك همسر مناسب مي توانند باشند. هميشه برايشان آرزوي شفاي عاجل، و تأمين زندگي سالم و مرفه، توأم با خوشبختي و بهروزي داشته و دارم. حتماً ايشان نيز حرفهاي قابل شنيدني از ديدگاه خود داشته و دارند، و اي كاش مي توانستم چنين امكاني را برايشان فراهم آورم تا دوستان زيبا دلي چون شما عزيزان، شنونده حرفهايش باشيد و مهمان سفره دلش….. اما افسوس كه اين مهم از من ساخته نيست Frown فرض صحت بيان و اظهارم، ميزبان نظرات مفيد عزيزان هستم.
دوستدارتان- مهاب

Continue Reading »



اول بگم من نامه مهاب را گرفتم ولي چون تو محيط ياهو نوشته فونتش براي من باز نشد براي همين خواهش کردم تو word تايپ کنه که بتونم بگذارم تو سايت به محضي که اينکار را بکنه ميگذارمش .
بحث ديروزمون خيلي خيلي جالب بود و منو ياد جلسات گروه درماني که ميرفتم انداخت اونجا ما 10 نفر بوديم به اضافه دکتر روانپزشک که روند سوالات و نتيجه گيري ها رو رهبري ميکرد تو هر جلسه يکي در مورد موضوعي که ذهنش را مشغول کرده بود صحبت ميکرد اين موضوع مي تونست از رنجشهاي زمان کودکي يا حال باشه يا حتي يک خواب بعد ديگران در مورد اون موضوع نظر ميدادن و ريشه يابيش ميکردن و يا اگه تجربه مشابه داشتن بيان ميکردن يکهو ميديدي از يک اتفاق خيلي ساده که برات اتفاق افتاده ميرسي به حسي که نسبت به شکلات خوردن دختر همسايه تو پنج سالگي داشتي و اون طفلکي که اون جلسه صحبت کرده بود پس از پايان ساعت گروه قيافه اش مثل آدمي بود که از رينگ بوکس آمده باشه بيرون، گيج و منگ از سئوالاتي که ازش شده و جوابهايي که دريافت کرده يا حقايقي که براش روشن شده حالا من با اينکه نوشتن اين مسائل دردي از کسي دوا نمي کنه موافق نيستم خود من همانند سازي کردم خودم را با همسر سابق مهاب و احساس هاي خودم را بازنگري کردم درسته ما صحبتهاي همسر مهاب را نخونديم ولي اين خيلي مهم نيست با تفسير هامون ميتونيم به مهاب کمک کنيم که کم و کاستي هايي که تو رابطه اش داشته ببينه و در ارتباط آينده اش تکرار نکنه،درست نمي گم؟
يک اتفاق خوب ديروز برام افتاد و اون هم آشنايي با وبلاگ خانم گليه که ام-اس داره و خبر مسرت بخش کشف دواي قطعي اين بيماري را در وبلاگش داده اميدوارم که درست باشه اين آشنايي را مديون دوست نازم سارا هستم هر خبر جديدي بگيرم براي اطلاع دوستان اينجا مينويسم.:regular
ويولت



مهاب عزيز به خواست من گوشه هاي از خاطرات زندگي مشترکش با خانمي که چون من مبتلا به ام-اس هستند را به رشته نگارش در آورده و برام فرستاده که بعد از کمي تغييرات که البته با نظر و موافقت خودشون انجام شده عينا اينجا ميگذارم و توقع دارم روش بحث کنيد خودم هم نظرم را يا تو کامنت ها ميگم يا يک پست جداگانه اش ميکنم چون به نظر من جاي بحث خيلي داره و پيشاپيش ميگم دلگيري در فردي بخاطر اظهار نظر پيش نياد و راحت و فارغ البال کامنت بگذاريد بدون هيچ ملاحظه اي که انشالله از اين بحثمان هم نتيجه موثري بگيريم.
ويولت
بنام آفريننده زيباييها
فروترين ريشه
از دل خاك ندا داد:
« عطر دور ترين غنچه
مي بايد عسل شود.»
شاملو

سلام به مهربانترين عزيزي كه عاشقانه به حراج عشق همت كرده و در اين قبول مسئوليت خود، دلهاي مهرباني را به خدمت گرفته تا نياز هر چند اندك، از محتاجان به عشق و زندگي را ، تأمين نمايد؛ و چه مسئوليت سنگيني، كه گاهي در نوشته هايت اشاره كرده بودي. اما اگر حتي اندكي، با دلنوشته هايت بر مخاطبين تأثير گذاري، فكر مي كنم از عهده عهدي كه در اشاعه زندگي و مهر، با قبول واقعيتهاي موجود( نظير بيماري و ….)، با خود و يا خداي خويش بسته اي، موفق بودي و هستي. در ابتداي امر قبل از اجابت درخواست نوشته تجربياتم، بايد پوزش بخواهم از دستكاري عكس زيبايت؛ آخر تحملم لبريز شد و نتوانستم زيبايي ات را آنچنانكه ميخواهم، نبينم. لذا با تمام ناشي كاري، سعي كردم، بقول يكي از دوستان سايتت، تصوير زيباي محو شده ات را، آشكار سازم و نوشته هاي رويش را محو كنم، تا بتوانم در عمق زيباي روح و رُخِت، محو شوم. خواهش خواهم كرد تا جسارتم را ناديده گيري، و من را نيز شريك ديدار زيباييهاي خود قرار دهي. نيك مي دانم كه پرتره رنگي عكست، با توصيفاتي كه از هجوم درد و آه بر وجودت گفته بودي، بسيار دلنشين و آرامش بخش مخاطب مي تواند باشد، و بر من خُرده مگير اگر آرزوي داشتن همان عكس رنگي را، داشته باشم، و اگر قابل بودم، به يادگار و امانت، دريافت دارم.
… با عرض تبريك مجدد نوروز زيبا، و ضمن موافقت با نظراتت در مطلب عيد ديني و تبريك عيد، در اجابت به درخواستت در مورد نوشتن تجربه هاي زندگي گذشته ام، با همسر مبتلاي سابق، شروع به نوشتن كرده بودم، ولي بعد از اشاره اي كه داشتي بر اينكه: « گذشته ها گذشته… به گذشته نينديشيم و فقط درس بگيريم…. هر روز يه زندگيه جديده و … » … يه جورايي مُجابم كرد كه ننويسم و گذشته نه چندان نا خوشايند را براي خود يادآوري ننمايم، هر چند از خصلتهاي ويژه من، عدم فراموشي خاطرات بد هست، و هر كاري كنم امكان فرمت فايلهاي ذهني ام، نا ممكن ميشه،… ولي براي بد قول نشدنم كلياتي را مي نويسم، و بقيه موارد و ابهامات احتمالي را، اگر مشخصاً سؤال كني، خواهم نوشت. آخر منكه نويسنده نيستم و خيلي برايم نوشتن به گونه اي كه گفتي، مشكل هست، اگر مي بيني در كامنتهاي توي زيبا دل، نظر مي نويسم، حرفهاي دلم هست كه بي انديشه خاصي، بجاي زبانم، بر نوك انگشتانم در كيبورد جاري ميشه، و اشغالگر فضاي سايت تو ميشه، در حاليكه معمولاً در هيچ سايت و وبلاگي، عادت به نوشتن نداشته ام، حتي آنهايي كه بسيار دوستشان ميدارم( نظير زيتون و….). اما نوع بر خورد توي عزيز، موضوع مشترك ام اس، بحثاي زيبا و انرژي زاي تو، و بسياري دلايل ديگر كه ميدانم و نميدانم چگونه گويم، وادار به خط خطي كردن سايتت ميشه…..
گفته بودم كه عشق را تجربه مي كنم، ولي نگفته بودم كه از همان اوان شناخت خود، عاشق بوده ام، عاشق همه انسانهايي كه عاشقانه دوست مي داشتند زندگي را، و همه خوبيها را… اما در عشق زميني به دليل غلبه سنتها و فرهنگ پالايش نشده، خامي بيش نبوده ام، لذا عليرغم فعاليتهاي اجتماعي عاشقانه اي كه داشته ام، و در ادامه اش با ادامه تحصيلاتم در مقطع كارشناسي ارشد، بر اين تجربه اندوخته شد. در مقطع دكتري، بدون آنكه عشق زميني را آنچنانكه مرسوم است، تجربه كنم، به ناچار بايد ازدواج مي كردم، كه شرط اعزامم به خارج، تأهل بود.( پذيرفته شده رتبه اول اعزام در مقطع دكتري از محل بورس يكي از دانشگاههاي معتبر بودم.) …..
در مورد ابتلاي همسر سابق به ام اس، و نحوه بر خوردم با موضوع، در ابتداي امر بايد تأكيد كنم كه از نظر خودم هيچ مشكلي با ابتلا بودن ايشان، و وضعيت خاصي كه در زندگي برايم پيش آمده بود، نداشتم و بيماري اش را باور كرده بودم، عليرغم اينكه خودش نمي خواست باور كند و در ضمير نا خودآگاه خود همواره به دنبال مقصر براي ابتلا شدنش بود چنانكه اطرافيانش نيز چند بار در حرفهاي خاله زنكي خود گفته بودند و خودش نيز در دادگاه من را مقصر ابتلايش مي دانست.ازدواج ما طي يك پروسه سنتيِ معمول خانواده هاي سنتي انجام گرفته بود و عاري از هر گونه عشق و محبت مقدماتي بوده و بنا بود بعد از اين ازدواج لعنتي باصطلاح دچار عشق و دوستي شويم. از همان اوان ازدواج بعضي از نوع رفتارها و پندارها حاكي از وجود عقده هاي دوران كودكي و بي پدري ايشان و آرزوهاي دست نا يافته مادر بسيار سنتي و بد دهن ايشان بود( مادر به ظاهر آرامي كه در شروع اختلافات پليد ترين و ركيكترين حرفها و رفتارها را از ايشان مشاهده كردم).
… در اوايل ازدواج نوعي اسپاسم در پاهاي ايشان وجود داشت كه مقطعي بود و چندان قابل توجه نمي نمود، آويزان شدن ويولت به بازوي همراه خود، و كمك خواستنش براي حفظ تعادل موقع راه رفتن، را عيناً در وضعيت ابتدايي بيماري همسر سابق تجربه كرده ام، كه خوشبختانه با تشخيص به موقع و شروع كنترل درماني، تا زمان متاركه ظاهراً تكرار نشده بود. به توصيه آشنايانش به دكتر متخصص قلب مراجعه و بعد از راديولوژي از مغز ايشان، با اظهار « هيچ مشكلي نداري و سالمي» روانه شديم. بعد ها اسپاسم و حالتهاي خاصي در راه رفتن و كشيدگي پا و… تكرار شد، كه به خانم دكتر خانوادگيمان كه متخصص داخلي است مراجعه كرديم و ايشان با آزمايشات باليني فيزيكي تشخيص ام- اس را دادند و ما را به همسرشان که متخصص مغز و اعصاب و از اطباي بنام شهرمونه معرفي كردند و ايشان از روي ام آر آي تشخيص ام- اس را درست و قطعي اعلام كردند. دارو درماني را با آمانتادين و ويتامين آ و اي …. و كلي توصيه هاي ايمني و پيشگيرانه براي عدم توسعه بيماري آغاز كرديم ولي گويا همسر بنده گوش شنوايي نداشتند. در اون موقعها داروها شديداً ناياب بودند و من با هزار دردسرو با عشق و اميد به كنترل و درمان بيماري از هر طريق ممكن داروها را حتي بيش از مقادير مورد نياز تهيه مي كردم و در موعدهاي تعيين شده نيز ويزيت به اصرار من انجام مي گرفت نه خواست قلبي همسرم…..
ايشان همواره بدون درك موقعيتها و يا حتي فراهم آوردن زمينه هاي لازم براي تأمين حداقل تفاهمهاي لازم براي تداوم زندگيمان بر اساس باورهاي سنتي و مادي خويش از جمله تسريع در داشتن بچه اصرار مي كردند، من نيز عمدتاً بدلايل وجود اختلافات گفته شده ناشي از عدم وجود تفاهم موافق داشتن بچه نبودم (در اواخر و زمانهاي حضور در دادگاه، دليل بيماري ايشان را نيز اضافه نمودم، البته بدلايل عديده اي موافق متاركه نبودم) هر چند در اوايل ازدواج بصورت توافقي حدود 2 سال بخاطر احتمال اعزامم به خارج براي ادامه تحصيل دكترا پيشگيري مي كرديم. بعداً كه آزاد گذاشتيم، و در اين مدت نيز شناختمان از هم بيشتر مي شد از خدا خواسته باروري همسر پيش نمي آمد گر چه من كاملاً راضي به اين عدم باروري بودم، ليكن به خواست او براي تشخيص و رفع مشكل به دكتر مراجعه كرده و آزمايشاتي را داديم. در بعضي موارد ايشان همكاري خوبي براي ادامه آزمايشات نمي كردند كه دليل آن غلبه تفكر سنتي بر مذموم بودن اجاق كور براي خانمهاست، و در يك مورد كه صحبت از وجود تعدادي اسپرم مرده در بيش از 250 ميليون اسپرم فعال در مني من بوده ايشان پيراهن عثماني درست كردند براي وجود مشكل عقيمي و ناباروري من كه باصطلاح همسر ايشان و يا به عبارتي يار غار و همراه غم و شادي ايشان بودم. از همان موقع آينده تاريك زندگي برايم عيان شد( گر چه از همان اوايل ازدواج فهميده بودم) لذا بر اعتقادم مبني بر نداشتن بچه در شرايط موجود راسختر شدم. ضمن اينكه امروزه با پيشرفت علم طب و توسعه پزشكي ، فقدان باروري براي زن و مرد هيچ محمل عقلي و منطقي ندارد، و با روشهاي مختلف امكان بچه دار شدن براي همگان فراهم است. از نظر روابط جنسي مشكلي نداشتيم. من اطلاعات نسبتاً كاملي در مورد چگونگي صحت روابط جنسي دارم و آنرا مديون مطالعات دانشگاهي ام هستم كه در بين ترمها از طريق مطالعات كتابخانه اي و ساير منابع علمي فرا گرفته بودم. صحت اين نوع روابط از طرف شركاي جنسي يا زوجين را موجب دوام زندگي مشترك و استمرار داوطلبانه دوستيهاي مبتني بر عشق و صداقت مي دانم.البته مدعي كامل بودن نيستم و همچنان مشتاق فراگيري همه نا دانسته هاي خود در هر زمينه اي از علم و دانش روز ميدانم و به خاطر تشنگي براي آموختنم هست كه دوستدار دائمي تو و سايت زيبايت با بحثاي شيرين و كاربردي اش بوده و هستم.
به هر حال، من با بيماري همسر كاملاً اُخت شده و پذيرفته بودمش و تمامي عوارض آتي را نيز پيش بيني و كاملاً خودم را براي هر موقعيت يا پيش آمدي آماده كرده بودم بدون آنكه چيزي بر زبان آورم كه ايشان را نگران يا نا اميد كند. از ام- اس اطلاعاتي براي آشنايي خودم گرفته بودم از طريق نمايشگاه بين المللي كتاب با انجمن ام اس آشنا شدم و به نحوي مي خواستم همسر را هم با ايشان آشنا نمايم و …. كه مسايل حاشيه اي ناشي از دخالتهاي خانواده ايشان كه با دروغ پراكنيهاي او و اجازه دخالت دادن آنها در زندگيمان توسط ايشان انجام ميگرفت، مانع از انتقال اطلاعاتي كه او هرگز علاقمند دانستنش نبود مي شد.
انگار لازم هست، اشاره كنم كه من و او، در 2 مرحله كارمان براي جدايي به دادگاه كشيد. اين نوشته هاي من در واقع درد دل با ويولت عزيزي است كه خود تجربه جدايي را داشته منتها او با عشق و محبت دچار فصل شده و من و او براي رهايي از هم، فصل را تجربه كرديم؛ لذا اگر در كلامي بسيار موجز و كوتاه به سؤالات فوق تو اگر بخواهم پاسخ دهم اينگونه خواهم نوشت: در دوران نامزدي هنوز بيماري او معلوم نبود من قبل از تشخيص بيماري همسر با شرايط موجود كنار آمده بودم و هرگز به مخيله ام موضوع طلاق خطور نمي كرد، لذا بهبودي زندگيمان را به اميد خدا و آينده سپرده بودم كه شايد خوش باشد. بعد از تشخيص بيماري نيز چندان فرقي نكرد يعني وضعيت زندگي مشتركمان نه حاد شد، و نه خاص. اما براي من، وضعيت خاص شد و فهميدم كه بايد همسرم مادام العمر از دارو و توصيه هاي خاص براي ادامه زندگي اش استفاده نمايد. اين وضعيت را به راحتي قبول كردم و انگار اتفاقي نيفتاده به همان چشم و ديده قبل، او را براي همسري و شريكي ام مي خواستم. ولي احساسم اين بود كه او بخاطر نداشتن بچه به زندگي اش اعتماد ندارد. جالب است بدانيد كه من هرگز نفهميدم او چقدر حقوق مي گيرد و چگونه هزينه ميكند( غير از هزينه هاي خودش). و اين در حالي بود كه من هميشه به بهانه هايي حكم و فيش حقوقي ام را براي اطلاع او كه به عنوان همسر، حق دانستن را براي او محفوظ مي دانستم، ارائه مي كردم.
او فكر مي كرد و مي كند كه بيماري اش درمان كامل دارد و من در حق او قصور كرده ام و اينجوري هم به خانواده اش اشاعه كرده بود، از زماني كه سرما خوردگي شديدي گرفت( عليرغم توصيه پزشك معالجش مبني بر مواظبت از خود در پيشگيري از سرما خوردگي) و با وجود داروهاي تجويزي پزشك تشخيص دهنده بيماري اش در روزهاي اوليه مانع از قطع استفراغ مقطعي ناشي از سرما خوردگي نشد. پس بدون اجازه من براي باصطلاح استراحت به خانه مادرش رفت در حاليكه شبش تا ساعت 11 شب برايش آشپزي مي كردم. ناگفته نماند كه او گفته بود كه مي خواهد براي استراحت برود و من بخاطر اختلاف خانوادگي با خانواده ايشان( كه از 2 سال قبلش وماجراي دادگاه اول) با ايشان قطع رابطه كرده بودم و هيچ رفت و آمدي با ايشان نداشتم( كه خود ماجرايي و دلايلي دارد منطقي و عقلي از نظر خودم و خانواده ام) مخالف رفتنش بودم و گفته بودم كه خود براي هر نوع پرستاري آماده ام و هيچ توقعي نيز از توي همسر ندارم، اما به تحريك خانواده اش بدون اجازه رفت و بدون اجازه و نظر من رفت تهران جهت ويزيت جديد توسط پزشكي ديگر و بعد از آن دادخواست دادگاه و بهانه هاي بني اسرائيلي ايشان به تحريك خانواده و ….. عليرغم درخواستهاي من براي ادامه زندگي و برگشتنش، توسط چند دوست مشترك و وكلايم و…. و بالاخره بعد از توطئه ها و اعمال فشار ها و اعمال نفوذها در محاكم كثيف قضايي، من با توكل به خدايي كه با او عهد و پيماني صادقانه بسته بودم، و بدون توسل به دروغ و تزوير، به كمك و مشاوره قضايي وكلايي كه از ماجراي زندگي و آزار و اذيتهاي او و خانواده اش آشنا بودند، موفق به دريافت حكم عدم سازش از دادگاه شدم، عليرغم فشارهايي كه ميخواستند مرا محكوم به انگهاي نا چسب نمايند. خصوصاً اينكه حريصانه و از موضعي كاملاً مادّي اتهام مشكل بچه دار نشدنم را مي خواستند به اثبات برسانند، كه دادگاه تحت نفوذ ايشان را نيز دچار مشكل نمودند، و قاضي محترم و اعضاي دفترش، بادعاي وكيلم بخاطر تخلفاتشان و ترس از تعليق قضايي، بعد از 2 سال علاف كردن من، حكم عدم سازش را با توافق ما دو نفر ( زوجين) دادند و در شب عيد غدير 82 دفترچه فصل و طلاقمان به خوبي و خوشي صادر شد.

Continue Reading »