۱ اسفند ۱۳۹۵
آی دی

همه چیز با دونستن یک آی دی شروع شد.
نه تو اون رو می شناسی نه اون تو رو.نه شماره تلفنش رو داری و نه هیچ چیز دیگه. فقط به مدد تکنولوژی این روزها به هم متصل شدین.
قبلنها مزاحم ها یه شماره الکی می گرفتن و تا صدای ضد جنسیت خودشون رو می شنیدن( مهم نبود پیر یا جوون باشه) شروع می کردن به دری وری گفتن یا فوت کردن… ولی حالا با دیدن عکس طرف یا گشتن به دنبال اسمش،میشه همون مزاحمت قدیم ولی حالا به شیوه مدرن رو ایجاد کرد.
دیگه حریم خصوصی وجود نداره بخصوص که تو در رو باز گذاشته باشی تا رهگذره خسته بتونه لحظه ایی درنگ کنه و استراحت،بدون ایجاد مزاحمت برای صاحب خونه.
ولی خوب اینم شعور می خواد و ظرفیت که مسلمن همه دارا نیستند و کسی که خصلت مزاحمت تو خونشه خودش رو با هر پیشرفت تکنولوژی عجین و آپ دیت می کنه.


۲۴ بهمن ۱۳۹۵
روپرت ۲

دلش می خواست بره بیرون و از زمان و چند روزی که تو تهران بود کمال استفاده رو ببره.
خاله ام اومد بهم گفت روپرت میگه میای بریم بیرون؟ چند لحظه فکر کردم. چرا من؟با این وضعیت سختی که دارم برای مدیریت کردن یه آدم دیگه که به موقعیت من آشنا نیست سخته.هم برای اون هم برای من. ولی با خودم گفتم بی خیال روپرت بهم ثابت کرده که الکی حرف نمیزنه و حتما از پسش بر میاد که گفته. گفتم باشه میام.پرسید چه ساعتی حاضری؟گفتم۶…
به خاله گفتم بهش بگو وقتی به بالا اشاره کردم من و از رو صندلی بکشه بالا چون لیز خوردم و رو کمرم نشستم.
ساعت ۶ حاضر بودم و اون هم حاضر دم در.بطری آب رو دادم دستش و لال بازی فهموندم بذاره گوشه پارکینگ که وقتی برگشتیم چرخهای ویلچر رو بشورم و با خاک وارد خونه نشم.
با همون لال بازی بیشتر از سه ساعت بیرون از خونه بودیم.هرجا احساس میکردم پاهام داره می لرزه و احتیاج به جابجا شدن دارم کافی بود به ایستم و اشاره کنم…سریع می فهمید منظورم چیه.
کلی عکس گرفت و منم اگه صحنه ی باحالی میدیم اشاره میکردم بهش تا عکس بگیره…عکس و می گرفت و بهم نشون میداد اگه عالی شده بود یه بیلاخ نشونش میدادم و اگه نه و هِی بود،لب و لوچه ام رو آویزون می کردم و کف دستم رو تکون میدادم که یعنی “هی” بد نشد.کلی بهمون خوش گذشت فقط موقع رد شدن از خیابون خنده دار بود بی قانونی حاکم بر خیابونهای ما.
اون چند بار که مجبور بودیم از روی خطوط رد شدیم ولی دریغ از ایست یا کم کردن سرعت ماشینها….رپرت برافروخته شده بود و هی بال بال میزد و داد میزد stop ولی هیچکی توجه نمیکرد.خنده ام گرفته بود بهش اشاره کردم که تو عقب وایستا بذار من برم جلو… و همینکه ماشینها منو دیدن زدن روی ترمز و به سلامت رد شدیم.
موقع ایی هم که تو کوچه میرفتیم هی به من می گفت right)سمت راست) یا left)سمت چپ) که ماشین از روبرو بهم نزنه.
موقع برگشتنش واقعا ناراحت بودم چون یه دوست خوب و قابل اعتماد بود که با حضورش دلگرم میشدی و می دونستی با وجود این آدم امکان نداره مشکل غیر قابل حلی برات پیش بیاد که نشه حل شه و در یک کلام “اون،هست”.
بهش گفتم نرو بمون!… گفت آخه باید برم کار کنم و پول در بیارم! با خنده گفتم تو بمون من حاضرم خرجت رو بدم!!!…و دوست خوبی که شانس آشنایش رو داشتم،رفت.


۱۱ بهمن ۱۳۹۵
روپرت

چند ماه قبل یه مهمان از خارج کشور داشتیم که فقط به زبون خودشون حرف میزد و دریغ از اینکه انگلیسی حالیش شه و فقط چند کلمه مصطلح و روزمره انگلیس رو بلد بود.در عوض زبون ایما اشاره و کر و لالیش بیست بود.
اعتماد به نفسش در حد خدا طوریکه به تنهایی!!(البته به اصرار خودش) می رفت خرید و مثلن بادمجون می خرید و برمی گشت.
یا یه دفعه با برادر و مادر و خاله جهانگردم که دعوت کننده اش بود رفته بودند بیرون و اونها می خواستن به کارهاشون برسن و پیاده میشن و ایشون به پیشنهاد خودش می شینه پشت ماشین تا پلیس هم ایراد نگیره و میرن.
همون موقع که اونها تو ماشین نبودن پلیس سر میرسه و به روپرت اشاره میکنه حرکت کن!!.خاله ام تعریف می کرد از مغازه خارج شدیم دیدیم روپرت سوار بر ماشین داره میره!!با نگرانی رو میکنه به برادرم و میگه پول ایرانی همراهش بود؟ برادرم میگه:نه؛خوب اینکه تهران و خیابونا رو بلد نیست،موبایلم که نداره،زبونم که بلد نیست،ماشینم با خودش برد!!!چطوری پیداش کنیم؟… خاله ام نگرانی اش رو پنهان میکنه ومیگه الان بر میگرده!!! بعد گذشت چند دقیقه می بینن اومد…خاله ام بهش میگه کجا رفتی؟تو که راه رو بلد نبودی؟میگه پلیس که اومد از اشاره اش فهمیدم باید حرکت کنم،مهلت هم نداد بهش بگم من غریبم و زبون بلد نیستم… درسته زبون بلد نیستم ولی کور که نیستم!! Evil Grin  داشتیم می اومدیدیم خیابونها رو نگاه کردم وقتی پلیس گفت حرکت کن از حس جهت یابیم استفاده کردم رفتم چند تا خیابون اون طرف تر و دور زدم و برگشتم سرجام.

این داستان ادامه دارد…


۶ بهمن ۱۳۹۵
من کیم؟اون کیه؟

این همه درخواست دوستی رو کجای دلم بذارم…یعنی از چه طریقی اینقدر محبوب شدم با این حجم درخواست؟…نمیشه دوست رو از دشمن تشخیص داد.
پ.ن:خوبه عکس پروفایلم رو هم عوض کردم و آقامون!!! هم توش شریکه Grinولی افاقه نکرده،مجبور می کنن آدم عکس گل و بلبل بذاره جای خودش!.

photo_2017-01-25_12-26-47


۵ بهمن ۱۳۹۵
تحلیلی درست؟

این تحلیل رو قبول دارین؟یا به نظرتون جوسازی و بزرگنمایی میاد؟

“سالها پیش.. هواپیمای حامل فرماندهان ارتش و سپاه! در ۲۶ خرداد ۱۳۷۳ در کوه های کرکس سقوط کردند و ۶۶ تن از ارشد ترین فرماندهان سپاه و ارتش به شهادت رسیدند!!
خب همه حواسها به این جمع شد که چی شد که تمام فرماندهان با هم امدند.. چی شد که فرماندهان ارتش و سپاه چرا همه با هم امدند و چرا سرهنگ عزیز جعفری ( فرمانده امروزی سپاه) محسن رضایی.. و بعضی از فرماندهان گوش بفرمان در اخرین لحظات ماموریتشان تمدید شد!! و سوار این هواپیما نشدند!!

همه حواسها اونطرف بود که چهار روز, بعد اتفاق دیگری افتاد.. عاشورا بود.. ۳۰ خرداد سال ۱۳۷۳ بود.. حرم امام رضا بود. .. و یک انفجار بزرگ که ۸۶ نفر کشته شدند و دویست نفر مجروح!!

همه حواسها از سقوط هواپیمای حامل فرماندهان به انفجار حرم امام رضا در روز عاشورا معطوف شد و ماجرای سقوط هواپیما معلوم نشد که چی شد!!

پنج سال بعد تیر ماه سال ۱۳۷۸ بعد از دستگیری اعضای سازمان وزارت اطلاعات سعید امامی اعتراف کرد که انفجار حرم امام رضا دستوری بود برای انحراف افکار عمومی از سقوط هواپیمای ارتش و سپاه!

حال بعد از مرگ رفسنجانی.. افکار عمومی شاید باید منحرف میشد..
پرونده ساختمان پلاسکو را در ذهنتان مفتوح نگه دارید و مقارن بودن آن با مرگ اقای رفسنجانی!!

شاید در آینده چیزهای شنیدیم و عیان شد که باید به این اتفاقات اضافه شوند.. یادمان باشد که قبلا از مرگ و شهادت مردمان بیگناه این کشور برای انحراف افکار عمومی استفاده شده است!!

از اینگونه اتفااقات که باید با اتفاق دیگری بفراموشی سپرده می شدند زیادند که بعنوان مثال نیز می شود از انفجار قطار نیشابور در روز ۲۹ بهمن سال ۱۳۸۲که در آن ۳۲۰ نفر کشته و ۴۶۰ نفر زخمی شدند و اتفاقات بعد از آن یاد برد.

گاهی نیز وقتی مردم درگیر اتفاق وحشتناکی مانند پلاسکوهستند بالاترین مقامات کشوری از وقت و شلوغی استفاده کرده و به اقدامات غیر قانونی خود جامه عمل می پوشانند، مانند انتصاب غیرقانونی علی اکبر ولایتی به ریاست هیأت مؤسس دانشگاه آزاد”


۴ بهمن ۱۳۹۵

مهراب قاسم خانی نوشت:

«پلاسکو سوخت و خیلى ها رو با خودش سوزوند. مردمى با این حجم از درد سلفى گرفتن. مردمى جمع شدن براى تماشا و امداد رسانى رو سخت کردن… ولى… این مردم نماینده فرهنگ ما نیستن. این تصویر جامعه اى نیست که توش زندگى میکنیم. این میزان از انعکاس و انتشار و تقبیح اعمال اینها، نشون میده که فرهنگ عمومى جامعه ما این نیست. چهل پنجاه تا عکس و چند صد نفر تماشاچى رو با هر نسبتى که ببینید نشون دهنده فقر فرهنگى چندین میلیون نفر نمیشه. منعکس کردن این بى فرهنگى خیلى کار خوبیه ولى نشونه خوبى هم هست. میتونیم امیدوار باشیم که جامعه اى داریم که نسبت به این اتفافات آگاهه و واکنش نشون میده. میتونیم به خودمون امیدوار باشیم. کافیه که در کنار اینها، میلیونها ابراز همدردى محترمانه رو هم ببینیم، صف هاى انتقال خون رو ببینیم، تصاویر ابراز همدردى هزاران نفر جلوى آتش نشانى هاى کل ایران رو هم ببینیم… نه واقعاً به این زشتى نیستیم. اجازه ندیم این زشتها روى قضاوتمون نسبت به خودمون تاثیر بذارن و کارى کنن که زیبایى هاى خودمون رو نبینیم… این که به خودمون فحش بدیم و خودمون رو مقصر بدونیم فقط باعث میشه مطالباتمون رو فراموش کنیم، بار مسئولیتى که باید روى دوش مقصران واقعى باشه رو سبک میکنیم. اجازه ندین این خشم جهت اشتباهى رو نشونه بگیره. جهتش رو به هر چى که باشه، رو به خودمون نباید باشه…”


۲ بهمن ۱۳۹۵
مرثیه تکراری

خیلی دوست دارم چیزی برای فاجعه پلاسکو بنویسم.
اما هر چی فکر میکنم میبینم برای اتفاق تکراری هر چی بنویسی باز هم تکراری خواهدبود .
کاش مسیر توقف این تکرار ها را پیدا میکردیم.
ما به شکلی احمقانه داریم به فریز شدن در فاجعه ها خو میکنیم.
من برای آتشنشان ها بسیار متاثر ومتاسفم.
اما حادثه دیدگان آتش نشانی را قهرمان نمیدانم بلکه آنها را قربانی ضعف ساختاری میدانم که با قهرمان نامیدن آنها این فاجعه توسعه نیافتگی وعدم تناسب ساختارهای ایمنی با نیازهای جامعه را پنهان میکند.

خیلی دوست دارم بنویسم اما چه بگویم که این مرثیه تکراری است.
سهیل رضایی
#پلاسکو